از من نپرس
سورمه | 21:03 1405/5/5 | 9 پسند

دوباره همون اتفاق تکرار شده همون شب همون لحظه همون بچهی ۱۲ ساله که بهت زده با حقیقت مواجه شده بود

Twenty-Five Twenty-One
ه گفت حالا که بیست و یک ساله شدی باید عاشق یه پسر بیست و پنج ساله بشی و من با گریه جواب دادم که با این منطق الان باید از یه پسر بیست و پنج ساله جدا میشدم. قرار بود قبل از تولدم 2521 رو ریواچ کنم که خب همون بهتر که وقت نشد وگرنه غصهی اونم اضافه میشد. گریه میکردم چون نیم ساعت قبلش آقای حافظ فرموده بودن بیا تا گل برافشانیم و حالا یهو یه دفترچه و گردنبد آبی با طرح گل جلوم بود. یکی نرگس و اون یکی هم از یادم مبر. کوچیک و عزیز و خوشگل و آبی؛ اما آخه من سردمه و جای گرما و آفتابگردونها خالی میمونه همیشه. :)
همه چیز جلوی چشمات فرو میریزه. کسی که بودی، کسی که میشناختی، کسی که قرار بود باشی، همه چیز نابود میشه.
درست به یاد نمیارم. احتمالا کلاس دوم بودم که این کتاب رو هدیه گرفتم. کوچیکتر شاید؛ اما بزرگتر نبودم. تو در تو تا شده بود. کتابی که کتاب نبود. بزرگ بود. قد خودم بود. اولش جذب شکل عجیبش شده بودم؛ اما کمکم احساس خاصی نسبت بهش پیدا کردم. اون شعر تاریک، اون تصویر موهوم، اسیر غمش شده بودم. نمیدونم الان کجاس. نمیدونم چه بلایی سرش اومده. یادم نمیاد آخرین بار کی دست گرفتم و خوندمش؛ اما هنوز که هنوزه گاهی ناخودآگاه زیر لب میگم دخترای ننه دریا رو خاطرخوان پسرام.
پسرای ِ عموصحرا، لب ِ دریای ِ کبود
زیر ِ ابر و مه و دود
شبو از راز ِ سیا پُر میکنن،
توی ِ دریای ِ نمور
میریزن اشکای ِ شور
کاسهی ِ دریارو پُردُر میکنن.
دخترای ِ ننهدریا، تَه ِ آب
میشینن مست و خراب.
نیمهعُریون تن ِشون
خزهها پیرهن ِشون
تن ِشون هُرم ِ سراب
خندهشون غُلغُل ِ آب
لب ِشون تُنگ ِ نمک
وصل ِشون خندهی ِ شک
دل ِشون دریای ِ خون،
پای ِ دیفار ِ خزه
میخونن ضجهکنون:
«ــ پسرای ِ عموصحرا لب ِ تون کاسهنبات
صدتا هجرون واسه یه وصل ِ شما خمس و زکات!
دریا از اشک ِ شما شور شد و رفت
بخت ِمون از دَم ِ در دور شد و رفت.
راز ِ عشقو سر ِ صحرا نریزین
اشک ِتون شوره، تو دریا نریزین!
اگه آب شور بشه، دریا به زمین دَس نمیده
ننهدریام دیگه مارو به شما پس نمیده.
دیگه اون وخ تا قیامت دل ِ ما گنج ِ غمه
اگه تا عمر داریم گریه کنیم، باز کمه.
پرده زنبوری ِ دریا میشه بُرج ِ غم ِمون
عشق ِتون دق میشه، تا حَشر می شه همدَم ِمون!»
مگه دیفار ِ خزه موش نداره؟
مگه موش گوش نداره؟ ــ
موش ِ دیفار، ننهدریا رو خبردار میکنه:
ننهدریا، کج و کوج
بد دل و لوس و لجوج،
جادو در کار میکنه. ــ
تا صداشون نرسه
لب ِ دریای ِ خزه،
از لجش، غیهکشون ابرا رو بیدار میکنه:
اسبای ِ ابر ِ سیا
تو هوا شیههکشون،
بشکهی ِ خالی ِ رعد
روی ِ بوم ِ آسمون.
آسمون، غرومبغرومب!
طبل ِ آتیش، دودودومب!
نعرهی ِ موج ِ بلا
میره تا عرش ِ خدا;
صخرهها از خوشی فریاد میزنن.
دخترا از دل ِ آب داد میزنن:
«ــ پسرای ِ عموصحرا!
دل ِ ما پیش ِ شماس.
نکنه فکر کنین
حقه زیر ِ سر ِ ماس:
ننهدریای ِ حسود
کرده این آتش و دود!»
پسرا، حیف! که جز نعره و دلریسهی ِ باد
هیچ صدای ِ دیگهیی
به گوشاشون نمیاد!
- احمد شاملو
پن : تصویر متعلق به من نیست. شبیه میز تحریر اون دورانم بود پس همین رو گذاشتم. بالتبع مشکل قاببندیش هم تقصیر من نیست. این وسط نمیدونم چرا یاد فرهاد و هفتهی خاکستری افتادم.