از هم گسیخته

خواهد آمد. مرگ، چشمان تو را خواهد داشت.

نمیتونم چیزی بنویسم. انگار سیمان ریختن توی حلقم و صدا در نطفه خفه میشه. انگار تمام جهان تبدیل شده به یک مه و من وسطش نشستم. تنها و گم شده. نمیدونم چه حسی دارم و نمیتونم چیزی بنویسم تا در جریان کلمات بفهمم واقعا چه اتفاقی افتاده و چه احساسی باید داشته باشم. فقط خیره میشم و کاری نمیکنم. سیمان گفتم سیمان من این کلمه رو اخیرا جای دیگه‌ای استفاده کرده بودم؟ آشناس، آشنا و نزدیک. نمیدونم. باز هم نمیدونم.

خودت که میدونی

...

دارم از سردرد میمیرم. دستام بوی خاک سوخته میدن. وقتی غم از تحملم بیشتر میشه دستام بوی خاک میگیرن. انگار یه جادوگر پیر ناخنای درازش رو فرو کرده داخل چشمم و از حدقه بیرونشون کشیده، دردش اینجوریه. نور تهوعم رو بیشتر میکنه. نمیدونم چه کار کنم. گیجم، گمم، هیچم، خستم، نمیدونم چه کار کنم.

06032026

دست چپم رو از شدت درد حس نمیکنم نمیدونم انگار اصلا مال من نیست نمیتونم تکونش بدم حتی تکون دادن انگشتام هم سخته افتاده کنارم و تیر میکشه انگار انقدر کشیدنش که از جا کنده شده