سورمه | 22:47 1405/3/19 | | نمیتونم چیزی بنویسم. انگار سیمان ریختن توی حلقم و صدا در نطفه خفه میشه. انگار تمام جهان تبدیل شده به یک مه و من وسطش نشستم. تنها و گم شده. نمیدونم چه حسی دارم و نمیتونم چیزی بنویسم تا در جریان کلمات بفهمم واقعا چه اتفاقی افتاده و چه احساسی باید داشته باشم. فقط خیره میشم و کاری نمیکنم. سیمان گفتم سیمان من این کلمه رو اخیرا جای دیگهای استفاده کرده بودم؟ آشناس، آشنا و نزدیک. نمیدونم. باز هم نمیدونم.
سورمه | 02:15 1405/3/15 | | دارم از سردرد میمیرم. دستام بوی خاک سوخته میدن. وقتی غم از تحملم بیشتر میشه دستام بوی خاک میگیرن. انگار یه جادوگر پیر ناخنای درازش رو فرو کرده داخل چشمم و از حدقه بیرونشون کشیده، دردش اینجوریه. نور تهوعم رو بیشتر میکنه. نمیدونم چه کار کنم. گیجم، گمم، هیچم، خستم، نمیدونم چه کار کنم.
سورمه | 01:12 1405/3/13 | | 
دست چپم رو از شدت درد حس نمیکنم نمیدونم انگار اصلا مال من نیست نمیتونم تکونش بدم حتی تکون دادن انگشتام هم سخته افتاده کنارم و تیر میکشه انگار انقدر کشیدنش که از جا کنده شده