از هم گسیخته

خواهد آمد. مرگ، چشمان تو را خواهد داشت.

نمیتونم چیزی بنویسم. انگار سیمان ریختن توی حلقم و صدا در نطفه خفه میشه. انگار تمام جهان تبدیل شده به یک مه و من وسطش نشستم. تنها و گم شده. نمیدونم چه حسی دارم و نمیتونم چیزی بنویسم تا در جریان کلمات بفهمم واقعا چه اتفاقی افتاده و چه احساسی باید داشته باشم. فقط خیره میشم و کاری نمیکنم. سیمان گفتم سیمان من این کلمه رو اخیرا جای دیگه‌ای استفاده کرده بودم؟ آشناس، آشنا و نزدیک. نمیدونم. باز هم نمیدونم.