با درد چشم باز میکنی و سعی میکنی بفهمی چه اتفاقی افتاده. نمیفهمی تو هیچوقت نمیفهمی. بیحرکت خیره میشی به بیربطترین چیز ممکن و بعد کابوست رو به یاد میاری. تبعید شده بودی در حالی که بیگناه بودی. باید وارد یه هزارتوی تنگ و تاریک میشدی. دوستت یواشکی همراهت اومده بود و افسری که منتقلت میکرد اهمیتی به التماسهات نمیداد؛ اما اونجا انقدر موهوم بود که حتی افسر هم راه خروج رو گم کرده بود. هر سه نفرتون گیر افتاده بودین. تو قرار بود تا ابد اینجا زندانی بشی؛ اما اون مامور و دوستت بدشانسی آورده بودن یکی به میل خودش یکی هم ناچار. هوا تاریک شده. دو تا پسربچهی عجیب بهت نزدیک میشن که چشمهاشون بیش از حد باز نگه داشته شده. جوری بهت خیره شدن که انگار نقشهی سلاخی کردنت رو میکشن. میان توی بغلت. باید بخوابونیشون؛ اما نمیتونی. اسلحه میکشن و سرت رو هدف میگیرن. ترسیدی و گریه میکنی. میخوای به آغوش کسی پناه ببری اما هیچ کس نیست. دوستت رفته تا راه فرار رو پیدا کنه و مامور هم اهمیتی بهت نمیده. تو توی تاریکی با دو تا موجودی که قصد کشتنت رو دارن تنها رها شدی. بهش که فکر میکنی فقط ترسناک به نظر میاد؟ نه عزیز من چیزی که تو رو از پا در میاره غمه. غم اینکه کسی به بیگناهیت اهمیت نمیده و حتی نمیدونی دقیقا به چه جرمی باید اینجا باشی و غم بیپناهیت. غم اینکه هیچ کس حتی سعی نمیکنه با زبون آرومت کنه چه برسه به بغل کردن. چشمام چشمام چشمام. چشمام خیلی درد میکنن. شاید اگه چشمام رو در میاوردم و بهشون میدادم، از کشتنم منصرف میشدن.