حرفهای زیادی دارم که به کلمه تبدیل نمیشن. مثل کودک گنگی که نشسته گوشهی اتاق و به زندگی بزرگسالها نگاه میکنه. نمیدونم چرا و چطوری توانایی نوشتن غمهام رو از دست دادم و کم کم ساکت شدم. اگر میدونستم اهمیتی داشت؟ اگر مینوشتم چی؟ کلماتم اهمیتی داشت؟ مطمئن نیستم. چی میتونم بگم جز اینکه خستم؟