از هم گسیخته

خواهد آمد. مرگ، چشمان تو را خواهد داشت.

پس بخواب ریتا

بخواب بین من و خودت

و مپوشان

تاریکی عمیق زرین بینمان را

بخواب

دستی بر گرد پژواک‌ها و

دستی بر آشفتگی عزلت جنگل‌ها

بخواب

بین لباس پسته‌ای و صندلی لیمویی

بخواب چونان اسبی بر روی پرچم‌های عروسی‌اش

شیهه‌ی اسب خاموش شد

آرام شد کندوهای عسل در خونمان

آیا ریتا این‌جا بود؟

آیا با همدیگر بودیم؟

...

و صدایش، صدای او همواره مقدس دعایی بود برای مغز شکسته‌ی من.

...

امشب دارم سعی میکنم تیکه‌های آشفته و گم شده‌ی مغزم رو با محمود درویش و دریا راوی کنار هم قرار بدم. وقتی نت قطع بود، دلم فقط برای ساندکلود، او و دوستانش، فرزاد قدیمی و دریا راوی تنگ شده بود.