از هم گسیخته

خواهد آمد. مرگ، چشمان تو را خواهد داشت.

صداها کم‌کم بی‌اهمیت می‌شد. پدافند زودتر از آفتاب خواب را از سرم می‌پراند. گویی تمام عمر همینطور بیدار شده بودم. عادی‌تر از جیغ گنجشک‌ها. آسمان آبی‌تر از همیشه کنار گوشم می‌گفت شما انسان‌ها نقطه‌های کوچک و ناچیزی هستید که مرگ و زندیگتان اثری روی کار این جهان ندارد. سبز درخت‌ها زنده شده بود. سر و کله‌ی جنگنده‌ها که پیدا می‌شد دیگر به این فکر نمی‌کردم که قرار است کجای این خاک، جان کدام بخت برگشته‌ای را بگیرد. انفجار کلامم را هم قطع نمی‌کرد.

اواخر هفته‌ی دوم سیلی اول را خوردم. همان لحظه که با لرزیدن زمین از خواب پریدم. از شدیدترین زلزله‌ای که به عمرم تجربه کرده بودم هم شدیدتر بود. آه از آن صدای نحسی که ابرها را پاره می‌کرد. بهت زده و گیج چشم می‌چرخاندم؛ اما فقط چند ثانیه در آن حالت ماندم. به هر حال کسی که هرلحظه‌ی عمرش را در جسمی منقبض انتظار اتفاق بدی را می‌کشد، به وقت فاجعه به حالتی از آرامش می‌رسد. دوباره همه‌ چیز عادی شد.

چند روز گذشته بود. هوا تاریک بود. بوی خاک نم‌دار بینی‌ام را پر کرده بود و روی هم رفته حال بدی نداشتم. از پنجره به درخت‌ها خیره شده بودم که سیلی دوم برق از سرم پراند. خشک شده بودم. مطمئن بودم که جفت صورتم اتفاق افتاده. فرق داشت. انگار که لحظه‌ی متلاشی شدن ماده‌ی منفجره را احساس کرده باشم نه امواجش را. بی‌حرکت مانده بودم که درد عجیبی در رحمم پیچید. دست گرفتم به طاقچه و خم شدم. براهنی لابه‌لای شیارهای مغزم زمزمه می‌کرد. جنگ است اسماعیل. جنگ است و اسماعیل‌ها براستی ذبح می‌شوند. تازه داشتم باور می‌کردم که چه اتفاقی افتاده.

حالا در اواخر بیست‌ سالگی، فقط در بیست روز تمام کسانی که با شنیدن اسمشان بزرگ شده بودم، از دنیا رفتند. همه چیز تغییر کرده و شبیه طفلی که تازه متولد شده باشد، در آستانه‌ی جهانی نو ایستاده‌ام. جهانی که دیگر آشنا به نظر نمی‌رسد. نمی‌دانم کجایش جای دارم و قرار است چه کنم. هیچ نمی‌دانم.

آنگاه

خورشید سرد شد

و برکت از زمین‌ها رفت

و سبزه‌ها به صحراها خشکیدند

و ماهیان به دریاها خشکیدند

و خاک مردگانش را

زان پس به خود نپذیرفت

آیه‌های زمینی از مجموعه‌ی تولدی دیگر

فرخزاد