
and you don't wanna know how alone I've been
امروز کاملا اوفلیا هستم، غرق شده با چشمهای باز. جمعه بر من فائق شده. به سکوت خودم خیره شدم وحرفهایی که نمیتونم بزنم، توی سرم موج میشن و میکوبن به جمجمهی ترک خوردهی خاکستریم. گلهای صورتی و سفیدم از گرما مثل شمع ذوب شدن. شاید هم از غم مردن. صدای دستهای باز موندم رو میشنوی؟ کی رو صدا میزنن؟ صدای اشکهاشون رو میشنوی؟ تو هیچوقت نمیتونی آخرین قطرهی اشک ماهی کوچولوی قرمز رو قبل از اینکه برای همیشه روی سطح آب شناور بشه ببینی. چشمهای تو همیشه به جای دیگهای خیره بوده. باید اجازه بدم موجی که دندههام رو شکسته، پلکهام رو روی هم بذاره. نباید مقاومت کنم.