از هم گسیخته

خواهد آمد. مرگ، چشمان تو را خواهد داشت.

رفتم توی حیاط دنبالش بگردم ببینم چیزی خورده یا نه. پیداش نکردم. فکر کردم پرواز کرده خوشحال شدم. یهو چشمم خورد به گربه‌ای که از بچگیش میاد توی حیاط بهش غذا میدیم. دیشب توی حیاط نبود. الان دیدم پشت نخل نشسته. دیدم داره یه چیزی میخوره. رفتم جلوتر دیدم خون و پر و بدن نصفه‌ی همون پرنده جلوشه. پدرسوخته من به تو جیگر و ماهی نمیدادم که پرنده‌ی بدبختی که حتی نمیتونه پرواز کنه رو بخوری. تقصیر من بود باید میاوردمش داخل. نمیخواستم بهش دست بزنم. فکر میکردم شوکه شده اگه لمسش کنم و بیارمش داخل بیشتر اذیت میشه. فکر میکردم صبح زود خودش میره. اون گربه شبیه تمام چیزاییه که دوستشون دارم. این پرنده شبیه قلب احمق منه که نمیتونه از خودش دفاع کنه و عاشق چیزهایی میشه که برای دریدنش خلق شدن. من عاشق اون گربه بودم. حالا حتی دلم نمیخواد نگاهم بهش بیفته.