از هم گسیخته

خواهد آمد. مرگ، چشمان تو را خواهد داشت.

شب دوم بود. صدای انفجار قطع نمی‌شد و حالم داشت به هم می‌ریخت. نشستم روی زمین. دستام رو گذاشتم روی گوشام و شروع کردم به جیغ کشیدن. اشکام می‌ریخت و جیغ می‌کشیدم. احساس خفگی می‌کردم و جیغ می‌کشیدم. جیغ می‌کشیدم. فقط جیغ می‌کشیدم. همه فکر میکردن ترسیدم؛ اما من فقط بریده بودم. غم بود. خستگی بود. فروپاشی روانی بود. شیش ماه پیش بعد از اینکه ماه به خون نشست، بعد از اینکه اون اتفاق افتاد، چنان فشاری بهم وارد شد که ارتباطم رو با واقعیت از دست دادم. انگار که گم شده باشم توی مه، گیج بودم و سردرگم. نمی‌فهمیدم دارم چه کار می‌کنم. اسم‌ها از یادم می‌رفت. خاطراتم واضح نبود. همه چیز تار بود. فکر می‌کردم هنوز توی سال ۱۴۰۳ هستیم. یک سال قبل از این ماجرا. حالا شوک صدای انفجار باعث شده بود واقعیت با وضوح بهم هجوم بیاره. اتفاقایی که توی این ماه‌ها افتاده بود و دردشون رو حس نکرده بودم، باری که به دوش می‌کشیدم و متوجه سنگینیش نمی‌شدم، همه‌ی این‌ها توی یک لحظه کمرم رو شکوند.