از هم گسیخته

خواهد آمد. مرگ، چشمان تو را خواهد داشت.

الان که دارم اینو مینویسم از داخل گر گرفتم ولی دست و پاهام یخ زده. سرم هم سنگینه هم سبک. این یعنی اگر کاری نکنم تا چند دقیقه‌ی دیگه غش میکنم. احتمالا چون از صبح چیزی نخوردم. کسی که زیاد حالش بد میشه کم‌کم نشونه‌ها رو یاد میگیره. مثلا میدونم حالی که الان دارم تهش میرسه به اینکه دوباره از اشک گوشه‌ی چشمام زخم بشه. میدونم دوباره قراره اسیر اون آشفتگی و سردرگمی بشم. قراره مثل آدمی که داره آتیش میگیره بال بال بزنم و کاری از دستم بر نیاد. چشمام از خستگی باز نمیشه. نمیتونم تکون بخورم. وقتی دستت با آب جوش میسوزه لحظه‌ی اولش حس میکنی یخ زدی. الان همون حس رو دارم. یخ میزنم و گر میگیرم و میسوزم. دلم نمیخواد هیچ کاری کنم. ثانیه‌ها خیلی کند شدن. حوصله‌ی تحمل کردنشون رو ندارم. فقط دلم میخواد چشمام رو ببندم و دیگه چیزی رو حس نکنم اما دوباره تک تک سلولام بیدار شدن. من حتی نمیتونم یه آب‌قند درست کنم، به نظرت توان نجات دادن خودم رو دارم؟