از هم گسیخته

خواهد آمد. مرگ، چشمان تو را خواهد داشت.

به شکاف روی دستم نگاه کردم، به زخم کنار چشمم، به حفره‌ی قلبم. همیشه همینقدر داغون بودم؟ داغون و به درد نخور؟ آره؟ نه؟ نمی‌دونم. هیچوقت اونقدری که لازم بود کافی نبودم. شاید کلا کافی نبودم. هیچ بودم. احساس می‌کنم یه فنجون شکسته و خاک گرفته هستم. یه فنجون قدیمی و خراب. افتاده گوشه‌ی کابینت زنگ‌زده‌ی تاریک و نمور. کسی نگاهش نمی‌کنه. انگار فراموش شده. هیچکس نمیتونه ازش استفاده کنه وگرنه از تمام ترک‌هاش خون می‌چکه. به هیچ دردی نمی‌خوره جز شکستن. جز نابود شدن. اگه تنها راهش همینه پس بذار لهم کنن. بذار من رو بکوبن به دیوار و بشکنن.