از هم گسیخته

خواهد آمد. مرگ، چشمان تو را خواهد داشت.

گاهی راه نجات انقدر طولانیه که مرگ مثل یه واحه جلوه میکنه. قراره پا برهنه وارد یه جاده با آسفالت مذاب بشی؟ قراره بسوزی و زجر بکشی تا تهش نجات پیدا کنی؟ خب با این وضع که یکی باید بیاد از همون جاده نجاتت بده. مرگ راحت‌تر نیست؟ برگرد وسط همون بیابون و زمین رو بکن. برگرد و بذار شن‌ها شبیه یه لحاف گرم دفنت کنن. فقط چند ساعت طول می‌کشه و بعد توی همون واحه رها شدنت رو جشن می‌گیری. برگرد و بذار ذره‌های طلایی بخزن روی پوستت و دردت رو تسکین بدن. دیگه قرار نیست ترکیدن تاول پاهات اشکت رو در بیاره. دیگه قرار نیست مثل یه سگ زخمی تشنه، نفس نفس بزنی و به خودت امید بدی که بالاخره قراره تموم بشه. نجات پیدا کنی که چی بشه؟ که باز از یه جاده‌ی دیگه سر در بیاری؟ حالا یا صد سال دیگه چه فرقی داره؟ بخواب و اجازه بده که تموم بشه.

بیا آروم منو از گودال بالای این پیکر بکش بیرون

 ببر بالا

ببر جایی که هیچ چیزی نمی‌مونه

برای حتی یه لحظه

ببر جایی به دنیایی که هر چیزی یه تصویره

یه رویا

یا فقط فرضه