از هم گسیخته

خواهد آمد. مرگ، چشمان تو را خواهد داشت.

او کیست که نمی‌شناسمش؛ اما به او میل دارم؟ گویی که او از من است.

- آدم(ع) بعد از اولین دیدار با حوّا

به یاد می‌آورم که کسی گفته بود روح در عالم ذر، حیات زمینی و سرگذشتش را می‌بیند و تولد را می‌پذیرد. همیشه از خود می‌پرسیدم که چرا؟ چه در این جهان کثافت‌زده توجهت را جلب کرده بود که در آن روز کذایی، آفتاب نزده خود را اسیر این قفس بی‌انتها کردی؟ سال‌ها بی‌جواب بودم و سردرگم. مرگ روی نفس‌های ضعیفم سایه انداخته بود و جانی برای دست و پا زدن نداشتم. به خس‌خس افتاده بودم که چیزی در تاریکی تکان خورد. هیبت غریبه‌ای را می‌دیدم که سلول به سلول تنم به آشنا بودنش گواه می‌داد. به آنی جهان روشن شد و ستاره‌ها رقصیدند. روح من تو را دیده بود. آمدنت را، بودن و رفتنت را. تو را دیده بود و گفته بود بَلَىٰ.

روح را دو هزار سال پیشتر از جسم خلق کرده بودند و من دو هزار سال عاشقی کردم. انتظار تولد را کشیده بودم، رنج زیستن را به جان خریده بودم و پا برهنه بیست سال را دویده بودم که فقط بیست روز کنار آشنا‌ترین غریبه‌‌ی سایه‌نشین، مست عشقی شوم که معجزه‌وار روان شده بود به تن مرده‌ی من. ناقص نبود که نیمه باشد. تمام من بود. تمام چیزی که خواسته بودم، همه یک‌جا تجسم یافته بود و حالا مقابلم ایستاده بود. ذره‌ای در وجودش نبود که ذره‌ای از من تمنایش نکند. روح من او را می‌شناخت. آمدنش را دیده بود، رفتنش را هم.

روح از هرچه ساخته شده باشد، جنس روح من و او یکیست.

می‌خواستم بگویم که او از من است، که از جنس روح من است، نمی‌شد. من از او بودم. من او را دیده بودم و به انتظارش دنیا به دنیا گشته بودم. برای او اما من فقط یک رهگذر بودم. کوچک و نادیدنی، محو شده در همان تاریکی. حضورم را لحظه‌ای حس کرده بود و بعد در سایه‌ها گم شده بود. گاه به حقیقتش شک می‌کنم. به رویایی کوتاه می‌مانست. شاید آن لحظه که فشار دست‌های پیچیده دور گردنم چشمانم را تار کرده بود، مرز خیال و واقعیت را گم کرده بودم؛ اما نه. مغز شاید اشتباه کند، قلب اما نه. قلب من دو هزار سال بود که او را می‌شناخت.

همه عمر برندارم سر از این خمار مستی

که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی

تو نه مثل آفتابی که حضور و غیبت افتد

دگران روند و آیند و تو همچنان که هستی