از هم گسیخته

خواهد آمد. مرگ، چشمان تو را خواهد داشت.

رد وحشت لابه‌لای تار و پود تنت باقی میمونه. زیر پوستت، توی گوشتت، بین رگات. احساس میکنی چشمات قراره خشک بشه و سر بخوره و بیفته روی زمین. فشاری که روی قفسه‌ی سینه‌ت افتاده رو حس میکنی. ضربان قلبت رو حس میکنی. صدای نفس کشیدنت رو میشنوی و مدام از خودت میپرسی دوباره کِی؟ چرا؟ چجوری؟ دهنت ولی بسته‌س. خفه شدی. نمیتونی چیزی بگی چون حتی از پرسیدن و یادآوریش هم وحشت داری. توی تاریکی محض داری روی یخ نازک راه میری و هر لحظه با کوچیکترین اشتباه، ممکنه همه چیز نابود بشه.