سنجاقک متلاشی
سورمه | 18:31 1405/3/1 | 2 نظر | 15 پسند
سنجاقکی سبز نشسته بر برگ نیلوفر
غمانگیز
چون خیانتی پنهان
- مصطفی توفیقی
با خفگی و درد بیدار شدم. شروع شده بود. نمیتونستم انگشتهام رو تکون بدم. سرد و کبود شده بودن. رگهام رو میدیدم. هنوز احساس میکردم یه پلاستیک کشیدن روی صورتم و هوایی برای تنفس وجود نداره. احساس میکردم ریههام خالی شدن. جون رو از تنم بیرون کشیده بودن. دلم میخواست اتفاقهای دیشب خواب باشه؛ اما نبود. یادم اومد نزدیک اذان صبح یه سنجاقک نشسته بود روی انگشتم. بعضیا میگن خوش یمنه بعضیها هم نه. میگن نماد دگرگونیه. نماد ارتباط با ارواح. برای من همیشه یادآور غم و مرگ بوده. خودم رو سنجاقکی میدیدم که هیچ کس حتی متوجه وجودش نمیشه. هیچ ردی توی جهان ازش نیست و همزمان رد تمام غمهای جهان روی تنشه. جای پای بزرگ یه عابر روی بالهاش مونده. رهگذر رفته و یه تیکه از بال شکستهش، کف کفشش لای غبار و آشغال باقی مونده. رفته و دور شده و یه گوشهی دنیا، کفشش رو کشیده به لبهی جدول و بال سنجاقک همراه آشغالها توی جوب افتاده. حالا موجود سبز و کوچیک و متلاشی یه گوشه نیمه جون روی زمین خوابیده و فراموش شده.
تحمل من برای تو سخت است؟
تحمل یک شیشهی خالی مشروب برای اقیانوس آرام
تحمل یک قلب تیر خورده و چند کلمه یادگاری برای یک درخت دوهزار ساله
تحمل یک پیکان مدل ۵۷ که از کنار تخت جمشید میگذرد و کلی هم گرد و خاک میکند
شاید
و شاید هم نه
- مصطفی توفیقی