از هم گسیخته

خواهد آمد. مرگ، چشمان تو را خواهد داشت.

شیش هفت ساعتی میشه که تهوع دارم. تهوع شدید. از بچگی از بالا آوردن میترسیدم. تنها نشستم توی راهروی ورودی خونه و جوشونده‌ی لیموی مامانبزرگمو میخورم. خیلی ترشه. به طرز نفرت‌انگیزی ترشه. مامان چند بار صدام کرد که برم پیشش. نرفتم. وقتی حالم بده دلم نمیخواد اطرافم باشه. آخرین باری که اینجوری حالم بد بود، دو سه روز قبل از جنگ بود. تنها توی حموم تاریک نشسته بودم و وقتی میخواست بیاد پیشم جوری سرش داد کشیده بودم که همه ترسیده بودن. دیوار راهرو سرده. نور سفیده و چشمم رو میزنه. کل خونه تاریکه و فقط بالای سر من یه لامپ روشنه. توی نور سفید انگار حقیقت رو واضح میبینی. انگار تنهاییت تبدیل میشه به یه دلقک و جلوت بالا و پایین میپره. به این فکر میکنم که احتمالا تا آخرش قراره همینطوری تنها باشم. تنها بیدار بشم، تنها نفس بکشم، تنها بخوابم و تنها بمیرم. وقتی گریه میکنم تنهام. وقتی میفتم زمین تنهام. وقتی زخمی میشم و خونریزی میکنم هم تنهام. وقتی خستم و ترسیدم هیچ دستی واسه‌ی گرفتن پیدا نمیکنم. جایی واسه‌ی قایم شدن وجود نداره. نه دیواری نه آغوشی. توی سرم elegy for a friend از دریا راوی پلی شده؛ اما فقط توی سرمه. مجبورم به همین سکوت گوش بدم. هنوز نتم قطعه. به ساندکلود دسترسی ندارم. حتی همینم بهم احساس تنهایی میده. احساس میکنم قرار بوده طی انتخاب طبیعی حذف بشم. شبیه توله شیر ضعیفی که رها شده تا از گرسنگی بمیره؛ اما دنیای مدرن به زور زنده نگهش داشته.