بیدار که شدم حال کثافتی داشتم. کرخت. غرق در عرقی سرد. پیچیده در موهایی که به صورت و گردنم چسبیده بود. انگار که هشتپایی سیاه قصد جانم را کرده باشد. خورشید در حال غروب بود. تکان خوردم و درد در فقراتم پیچید. طول کشید تا واقعیت را از خوابهای آشفتهام تشخیص دادم. دوباره احساس روز اول را داشتم. همانوقت که بین خواب و بیداری صدای مادر را شنیده بودم که میگفت زدند، زدند، تهران را زدند.
دلم میخواست کابوس باشد. نبود.
جنگ شده بود.
دستم را تکیهگاه کردم. تیر کشید. دوباره شکافته بود.
روز اول، گیج و منگ لابهلای صداهایی که دور به نظر میرسید، نوک چاقو را فرو کرده بودم کف دستم. در سطح چندان مشخص نبود؛ اما عمق داشت.
صبح بعد، قبل از طلوع که انفجارها انگار به پشت پنجره رسیده بود، ترورها که یکی یکی تایید میشد، آب جوش از دستم ول شده بود و ریخته بود روی زخم.
دردی حس نمیکردم.
فقط یک چیز توی سرم بود.
همان بود، سال بلوا از همان لحظه شروع شد، بشکهی باروت جرقه میخواست، هیچکس هم نمیتوانست جلوش را بگیرد، حالا این جرقه نوشافرین بود؟ حسینا بود؟ سیاوشان بود؟ نمیدانم، باسی، من هرگز این را نفهمیدم.
ده شب گذشته بود.
بوی خاک میآمد و یاد آن کوزهگر افتاده بودم.
خاک و خون که به هم میپاشید، آسمان که میلرزید، او کجا بود؟ چه میکرد؟
اصلا زنده بود؟
حالا دیگر نمیدانستم که وهم بوده یا آن لحظهها را واقعا زندگی کرده بودم.
شبیه یک خیال بود. شبیه خوابی که دم صبح دیده باشی. کوتاه و عجیب.
هوا تاریک شده بود. از دور صدای همهمه میآمد.
جماعت داد میزدند:«حسین حسین حسین وای.»
خواستم بگویم کدام حسین را میگویید؟ حسینا مال من است، نتوانستم.
حالا شب دهم بود و من به حسینا فکر میکردم.