از هم گسیخته

خواهد آمد. مرگ، چشمان تو را خواهد داشت.

بیست ساعت گذشته رو با تب و لرز و تهوع، به صورت افقی گذروندم. معدم حتی آب رو پس میزد و بالا میاوردم. یه جایی نشستم تشت رو بغل کردم که بالا بیارم، دیدم بدنم داره کج میشه سمت زمین. با صدایی که خودمم به زور میشنیدم با خنده گفتم بابا نمیدونم داره خوابم میبره یا دارم غش میکنم، مراقبم باش. دستای بابام که نشست رو کمرم مثل یه جنزده‌ی وحشی هلش دادم عقب. نمیدونم چم بود فقط یادمه داشتم خفه میشدم و نمیتونستم کسی رو کنارم تحمل کنم. به لطف انداسترون تونستم دو لقمه نون خشک بخورم و نصف لیوان آب. بابا درباره‌ی شرایطم شوخی میکنه باهام؛ اما میدونم که دارن اذیت میشن. اینکه همیشه بچه‌ت مریض باشه و جز دردسر چیزی برات نداشته باشه عذاب‌آوره. کاش یه روزی دیگه بار نباشم روی دوششون. کاش بتونم بلند بشم.

کاش یه جوجه تیغی بودم و جمع میشدم توی خودم بعد قل میخوردم و میرفتم دورترین گوشه‌ی دنیا و تا ابد میخوابیدم کسی هم نمیتونست بهم دست بزنه و بیدارم کنه

هرلحظه ممکنه برم خودم رو از یه جایی پرت کنم پایین چون ناپروکسن به درد جرز دیوارم نمیخوره و دارم از درد میمیرم

رفتن و رفتن و برنگشتن‌ها

گاهی به چیزهایی فکر میکنم که رهاشون کردم. از خودم میپرسم حالا چه شکلی شده؟ جایی که دیگه ردی از من توش نیست چه شکلی شده؟ الان اتاقم چه شکلی شده؟ تصویری توی ذهنمه که تصور میکنم از آخرین روز باشه؛ اما مطمئن نیستم، شاید ذهنم داره فریبم میده. داشتم سعی میکردم جلوی اشکام رو بگیرم. روی زمین بودم و به دراور تکیه داده بودم. هرچیزی که بود و هرحسی که داشتم، خوب نبود. گاهی به برگشتن فکر میکنم و تهش بازم به خودم میگم برگشتن و دیدن جایی که بدون تو ثابت نمونده، یعنی آوار کردن سقف غبار گرفته‌ی یه متروکه روی سر خودت.

دیشب بعد از حدود یک سال رفتم بلاگفا. احساس عجیبی بود. یادم نمیومد باید چه کار کنم. همه چیز رو فراموش کرده بودم و همه جا غریب بود. یه وبلاگ خلوت و قدیمی رو باز کردم و دوباره آبی شدم. آخرین باری که اینستا رو چک کردم احتمالا ۴ سال پیش بود. نمیدونم چه بلایی سر اکانتم و اون آدما اومد. آدمایی که بخشی از مسیر بزرگ شدنم بودن. میدونم که تا یک سال بعدش هنوز سراغم رو میگرفتن. قرار بود برگردم؛ اما، اما خب، نمیدونم. برنگشتم دیگه. فرار کردم و قایم شدم. از خودم؟ از اونا؟ نمیدونم. هنوز ازم میپرسن چطوری اینستا نداری؟ معمولا باورم نمیکنن. نمیدونم شده دیگه. این همه چیز هست که ندارم. این وسط همین یکی مهم شده؟

نمیدونم چند وقته که توییترم رو رها کردم و نمیدونم قراره برگردم یا نه. باز هم دارم فرار میکنم؟ احتمالا آره. نمیدونم چرا این کارو میکنم و فکر نمیکنم برای کسی هم اهمیت داشته باشه. من فقط جایی که بهش تعلق نداشته‌م رو رها کردم و کسی متوجه نشد. خب شاید این حرف بی‌انصافی باشه. دایرکتام رو باز نکردم و رفتم. از روی بی‌ادبی نیست فقط توانش رو نداشتم. توان مواجه شدن با انسان‌ها توی اون فضا رو نداشتم. مدام به سرم میزنه که از اینجا هم برم. نمیدونم چرا موندم و نمیدونم چرا میخوام برم؛ اما ای کاش این کار رو نکنم. همیشه عادت داشتم به رفتن و پاک شدن. رفتن و گم شدن. گم شدن و گم شدن و گم شدن.

نمیتونم درس بخونم دلم میخواد فرار کنم و تا صبح شب پنجم سال بلوا رو هزار بار بخونم