از هم گسیخته

خواهد آمد. مرگ، چشمان تو را خواهد داشت.

خیلی وقته که روزها رو نشمردم و دیگه نمیدونم روز چندم جنگه البته اگه لطف کنن و بهش بگن جنگ اما امشب اطراف بیمارستانی که واسه بچه‌های سرطانی بود رو زدن و الان دارن بچه‌ها رو منتقل میکنن

بچه که بودم اخبار جنگ‌های آسیا و گرسنگی آفریقا غمگینم میکرد و فکر میکردم من با اونا فرق دارم

نوجوون که بودم سقوط کابل غمگینم کرده بود و هنوز فکر میکردم با اونا فرق دارم

شاید از اونا کمتر سختی کشیده باشم اما حالا من جاش رو داده به ما و مرز و تفاوت رو هر روز کمتر احساس میکنم

چشمای غمگین بچه‌ها نابودم میکنه نباید به آدم ها و چشم هاشون نگاه کنم نباید اهمیت بدم چه فکری میکنن نباید همچین فکری کنم نباید بهش فکر کنم نباید غمگین باشم نباید اعتراف کنم غمگینم نباید بگم لطفا مرگ نباید نباید نباید دارم آتیش میگیرم احساس میکنم داخل بدنم پر شده از آب و دارم توی خودم غرق میشم انگار باید بپرم توی آب و خودم رو غرق کنم تا خودم رو از غرق شدن نجات بدم چشمام پره اما چیزی نمیباره بغضی ندارم اما دارم خفه میشم  معلق توی خلا هستم و تحت فشارم میتونم وزن تمام دنیا رو روی بالا تنم حس کنم کتفم داره له میشه از داخل یا بیرون رو مطمئن نیستم قفسه‌ی سینم داره فشرده میشه و هوایی توی ریه‌هام نیست که بخواد خالی بشه بی حرکت صاف ساکت انگار باید جیغ بکشم تا آروم بشم اما انگار ضعیف‌ترین صدا حکم مرگ رو صادر میکنه خیره به دورترین گوشه‌ی سقف انگار تنها هدف و کاربردت همینه شبیه یک ذره‌ی غبار ساکن

گریه‌های زیاد گریه‌های خیلی زیاد اما نمیشه

احساس کش اومدن و کشیده شدن و آزردگی میکنم زمان داره با سرعت میره جلو و من رو همراه خودش میکشه دارم باهاش میرم اما همچان سر جای خودم هستم هم اونجام هم اینجا اینجا گذشته نیست اینجا دقیقا همینجاست همین حالاست شایدم گذشته‌س اما نمیدونم زمان داره کجا میره کشیدگی و له شدگی و شل شدگی نمیدونم چطوری توضیحش بدم حالم خوب نیست توان کاما و نقطه و اسپیس و مرتب بودن رو ندارم حتی هین جمله‌ها رو هم به زور مینویسم سخت نگیرید

از عنوان نوشتن خوشم نمیاد مگه روزها رو با دیدن عنوانشون شروع میکنیم که مجبورم برای نوشتن انجامش بدم؟ من اسمی ندارم. یه موجود کوچیکم، یه عدد، یه نقطه، یه ذره. تقریبا میشه هیچ در نظرم بگیری. در برابر این جهان هیچ قدرتی ندارم. یه وقتایی ولی از اون هیچ هم ضعیفتر میشم. تنها چیزی که برام میمونه گریه کردنه. از همون گریه‌هایی که دختر خوشگله بهشون میگفت برونریزی. از اونا که به خودت میای و میبنی بدون بغض و هق هق کل صورتت خیس شده؛ اما مگه بند میاد؟ مثل یه تیکه گوشت بی‌جون میشینم سر جام و چشمام بی‌وقفه میبارن. یه چیزی پشت اون تاریکی هست که با این گریه‌ها دارم بهش التماس میکنم. یه چیزی هست که وقتی دیگه کلمه‌ای برای فریاد زدن باقی نمونده، با نگاه التماسش میکنم. چیزی که تمام این جهان در برابرش هیچه.