و صدایش، صدای او همواره مقدس دعایی بود برای مغز شکستهی من.
...
امشب دارم سعی میکنم تیکههای آشفته و گم شدهی مغزم رو با محمود درویش و دریا راوی کنار هم قرار بدم. وقتی نت قطع بود، دلم فقط برای ساندکلود، او و دوستانش، فرزاد قدیمی و دریا راوی تنگ شده بود.
داشتم به یک نفر میگفتم برای اینکه کسی بتونه ازت محافظت کنه، باید اونقدر عاشقت باشه که با هیولاهایی که همراهت هستن هم کنار بیاد. برای همینه که هیچ کس نمیتونه از من محافظت کنه. برای همینه که هیچ وقت احساس نکردم کسی واقعا دوستم داره. کسی سعی کرد خود واقعی من رو ببینه؟ سعی کرد بفهمه واقعا توی سر من چه خبره؟ اکثر اوقات اجازه نمیدادم کسی تا این حد بهم نزدیک بشه، ولی همیشه هم که اینجوری نبودم، بودم؟ وقتی نامرئی هستی چجوری قراره احساس کنی تنها نیستی؟ مطمئن نیستم حفاظت رو چجوری برداشت کرد؛ اما برای من فقط معنی تنها نبودن داشت. اینکه بدونی کسی منتظرته، با یه لبخند، با نگاهی که محبتآمیزه، آرومت میکنه. همین برای اینکه فکر کنی پناهی داری و تنها نیستی کافیه، و من از همیشه تنهاترم.
حرفهای زیادی دارم که به کلمه تبدیل نمیشن. مثل کودک گنگی که نشسته گوشهی اتاق و به زندگی بزرگسالها نگاه میکنه. نمیدونم چرا و چطوری توانایی نوشتن غمهام رو از دست دادم و کم کم ساکت شدم. اگر میدونستم اهمیتی داشت؟ اگر مینوشتم چی؟ کلماتم اهمیتی داشت؟ مطمئن نیستم. چی میتونم بگم جز اینکه خستم؟
وقتی کسی میگفت خودکشی خودخواهانهس، از حرص میخندیدم. چرت محض به نظر میرسید. یک نفر از شدت درد، از شدت آزار دیگران، تصمیم گرفته جون خودش رو بگیره. این خودخواهانهس؟ خیلی باید دلت خوش باشه که همچین حرفی بزنی، نه؟ وقتی کسی میگفت به خاطر مامانش خودکشی نمیکنه، بازم میخندیدم. عجب عشقی! عجب محبتی! چه روابط حسنهای!
زمان زیادی نگذشته، شاید فقط چند ماه؛ اما نمیدونم چه چیزی درون من تغییر کرده که حالا در آستانهی بیست و یک سالگی، خودم رو به خاطر خواهرم موظف به زنده موندن میدونم. اگر خودکشی کنم، ممکنه اولین نفری که پیدام میکنه خودش باشه. نمیخوام با همچین صحنهای مواجه بشه. اگر بمیرم، برای مدت نامعلومی زندگیش به هم میریزه. شاید حق با اونا بود. خودخواهانه به نظر میرسه.
وقتی بهت خیانت کرد من کنارت بودم. وقتی به قولایی که بهت داد عمل نکرد، من کنارت بودم. وقتی همه ازت یه هیولای دیوانه ساخته بودن، من کنارت بودم. وقتی همه دیوار شدن سر راهت، من خودم رو شکستم و کنارت موندم. شاید واسه همینه که حالا برات تبدیل شدم به کوتاهترین دیوار تا تمام خشم و غمی که بقیه به دلت ریختن رو روی من خالی کنی.
هنوزم دلم نمیخواد حرفایی که بقیه دربارهت میزنن رو باور کنم؛ اما تو دقیقا همون بلایی رو سر من اوردی که همه به خاطرش ازت فرار کرده بودن. من اهمیت نمیدادم. به نظرم اشتباه میکردن. درکت نمیکردن. خب با منی که مثلا درکت میکردم چه کار کردی؟
نمیخوام به حرفاشون اهمیت بدم. نمیخوام فکر کنم تمام لحظههایی که پشتت بودم، تمام وقتایی که کمکت کردم یواشکی کارات رو انجام بدی، همشون از اول اشتباه بودن. نمیخوام به این فکر کنم که منم باید مثل بقیه رهات میکردم. فقط میخوام خوشبخت بشی.