از هم گسیخته

خواهد آمد. مرگ، چشمان تو را خواهد داشت.

چشمای غمگین بچه‌ها نابودم میکنه نباید به آدم ها و چشم هاشون نگاه کنم نباید اهمیت بدم چه فکری میکنن نباید همچین فکری کنم نباید بهش فکر کنم نباید غمگین باشم نباید اعتراف کنم غمگینم نباید بگم لطفا مرگ نباید نباید نباید دارم آتیش میگیرم احساس میکنم داخل بدنم پر شده از آب و دارم توی خودم غرق میشم انگار باید بپرم توی آب و خودم رو غرق کنم تا خودم رو از غرق شدن نجات بدم چشمام پره اما چیزی نمیباره بغضی ندارم اما دارم خفه میشم  معلق توی خلا هستم و تحت فشارم میتونم وزن تمام دنیا رو روی بالا تنم حس کنم کتفم داره له میشه از داخل یا بیرون رو مطمئن نیستم قفسه‌ی سینم داره فشرده میشه و هوایی توی ریه‌هام نیست که بخواد خالی بشه بی حرکت صاف ساکت انگار باید جیغ بکشم تا آروم بشم اما انگار ضعیف‌ترین صدا حکم مرگ رو صادر میکنه خیره به دورترین گوشه‌ی سقف انگار تنها هدف و کاربردت همینه شبیه یک ذره‌ی غبار ساکن