رفتم توی حیاط دنبالش بگردم ببینم چیزی خورده یا نه. پیداش نکردم. فکر کردم پرواز کرده خوشحال شدم. یهو چشمم خورد به گربهای که از بچگیش میاد توی حیاط بهش غذا میدیم. دیشب توی حیاط نبود. الان دیدم پشت نخل نشسته. دیدم داره یه چیزی میخوره. رفتم جلوتر دیدم خون و پر و بدن نصفهی همون پرنده جلوشه. پدرسوخته من به تو جیگر و ماهی نمیدادم که پرندهی بدبختی که حتی نمیتونه پرواز کنه رو بخوری. تقصیر من بود باید میاوردمش داخل. نمیخواستم بهش دست بزنم. فکر میکردم شوکه شده اگه لمسش کنم و بیارمش داخل بیشتر اذیت میشه. فکر میکردم صبح زود خودش میره. اون گربه شبیه تمام چیزاییه که دوستشون دارم. این پرنده شبیه قلب احمق منه که نمیتونه از خودش دفاع کنه و عاشق چیزهایی میشه که برای دریدنش خلق شدن. من عاشق اون گربه بودم. حالا حتی دلم نمیخواد نگاهم بهش بیفته.
یه پرنده نشسته توی حیاط و چسبیده به دیوار. نمیدونم یاکریمه یا قمری یا چی. تکون نمیخوره حتی وقتی بهش نزدیک میشی هم پرواز نمیکنه. براش آب و غذا گذشتم بازم تکون نخورد. ثابت نشسته و زل زده به یه جایی که نمیدونم کجاست. بدنش یکم میلرزه. دلم میخواد بشینم کنارش و بهش بگم منم همینطور. دلم میخواد بشینم کنارش و تا صبح گریه کنم. اگه صبح ببینم مرده چی؟ کاش یه چیزی بخوره کاش نمیره. کاش منم یه پرنده بودم.
اتفاقا پشت سر همدیگه میفتن و تو کاری ازت برنمیاد جز اینکه سکوت کنی و به سوختن زندگیت نگاه کنی نمیتونی از جات تکون بخوری دومینوها یکی یکی سقوط میکنن و بزرگترین قطعه قراره روی سر تو فرود بیاد حتی اگر میتونستی جا به جا بشی هم اهمیت نداشت اونقدر بزرگه که هرجا فرار کنی باز هم سایه میندازه روت و لهت میکنه فقط میتونی منتظر یه معجزه باشی فقط میتوتی امیدوار باشی قبل از اینکه متلاشی بشی ناپدید بشی
دارم از اضطراب نابود میشم دلم میخواد قایم بشم تو بغل یکی و تا صب گریه کنم دلم میخواد مچاله بشم توی خودم