کاش پیترپن میومد و منو با خودش میبرد نورلند کاش هیچوقت بزرگ نمیشدم و تا ابد اون روز و اون لحظه رو زندگی میکردم کاش همیشه شامپوها رو با هم قاطی میکردم و میگفتم دارم آزمایش انجام میدم
کاش پیترپن میومد و منو با خودش میبرد نورلند کاش هیچوقت بزرگ نمیشدم و تا ابد اون روز و اون لحظه رو زندگی میکردم کاش همیشه شامپوها رو با هم قاطی میکردم و میگفتم دارم آزمایش انجام میدم
وقتی میبینی چشماشون خستهست وقتی صداشون بیجونه وقتی صورتشون غمگینه وقتی حالشون خوب نیست همهی این وقتا واضح میبینی که چجوری دارن زجر میکشن و کاری ازت ساخته نیست میبینی آدمایی که برات عزیزن دارن از درد متلاشی میشن و تو نمیتونی هیچ کمکی بکنی تو خودت یکی از عوامل دردی مردنت اذیتشون میکنه و زنده بودنت هیچ کمکی نمیکنه فرار میکنی و قایم میشی توی حباب کوچولوت تا غمشون رو نبینی اما حباب برای ترکیدن ساخته شده هرکاری که بکنی نمیتونی از واقعیت فرار کنی تو نمیتونی کاری برای از بین بردن دردشون بکنی تو نمیتونی نجاتشون بدی چطوری میتونی شاد باشی وقتی پارههای وجودت لبخندهای واقعی رو فراموش کردن
جوجهتیغی کوچولو قل خورد و قل خورد و قل خورد و قایم شد زیر برگا. آخه میخواست از دست غما فرار کنه. میخواست توی تاریکی جمع بشه توی خودش و آروم چشماشو ببنده. اون نمیتونست کسی رو بغل کنه. همه جیغ و داد میکردن. دست خودش که نبود. تیغتیغی به دنیا اومده بود دیگه. اون یه جوجهی تیغتیغیِ کوچولوی تنها بود. اینکه کسی نمیتونست بغلش کنه غمگینش میکرد. چون نمیتونست دست کسی رو بگیره غصه میخورد. پس فرار کرد و قایم شد تا دیگه کسی خودش و تیغاش رو نبینه.
پن؛
از صبح که بیدار شدم my life is going on توی سرم پلی شده و غمم رو گین کرده.
If I stay with you
If I’m choosing wrong
I don’t care at all
نمیتونم جلوی خودم رو بگیرم. نمیتونم کنترلش کنم و حالم داره از این وضعیت به هم میخوره. انگشتام پر از زخمه و ملتهب شدن. خون روی ناخنام خشک شده. نگاهم که میفته بهشون عصبی میشم؛ اما اگه پوستشون رو نکنم بیشتر بهم فشار میاد. ظاهرم رو آروم نگه داشتم، اونقدر آروم که خودمم باور کردم آروم شدم؛ ولی حقیقت اینه که بیقرارتر از همیشه هستم. انگار برای بسته نگه داشتن یه در چوبی و کهنه بهش تکیه داده باشی و پشتش یه گله فیل فشارش بدن. در نهایت قراره باز بشه. یا بین در و دیوار له میشی، یا زیر پای فیلها. قبلا با زخم کردنشون سر سوزنی آرومتر میشدم و حالا هربار که ناخنم رو فرو میبرم زیر گوشت، لبریز از نفرت میشم.

از صبح سکانسهای خاطرات رهایی من با صدای اِما توی سرم بالا و پایین میرن و میل شدیدی به ریواچ کردنش دارم؛ اما الان وقتش نیست. معمولا برگشتن سراغ سریالهایی که قبلا دیدم رو به سریالهای جدید ترجیح میدم؛ اما خب این یکی جایگاه ویژهای توی قلبم داره. کاملا پتانسیل این رو دارم که آدمها رو بر اساس احساسی که بهش دارن قضاوت کنم. صدای اما رو هم دوست دارم، این ترکش رو بیشتر. میتونم تا ابد توی اینتروش غرق بشم.