از هم گسیخته

خواهد آمد. مرگ، چشمان تو را خواهد داشت.

July 31

and  you  don't  wanna  know  how  alone  I've  been

امروز کاملا اوفلیا هستم، غرق شده با چشم‌های باز. جمعه بر من فائق شده. به سکوت خودم خیره شدم وحرف‌هایی که نمیتونم بزنم، توی سرم موج میشن و میکوبن به جمجمه‌ی ترک خورده‌ی خاکستریم. گل‌های صورتی و سفیدم از گرما مثل شمع ذوب شدن. شاید هم از غم مردن. صدای دست‌های باز موندم رو میشنوی؟ کی رو صدا میزنن؟ صدای اشک‌هاشون رو میشنوی؟ تو هیچ‌وقت نمیتونی آخرین قطره‌ی اشک ماهی کوچولوی قرمز رو قبل از اینکه برای همیشه روی سطح آب شناور بشه ببینی. چشم‌های تو همیشه به جای دیگه‌ای خیره بوده. باید اجازه بدم موجی که دنده‌هام رو شکسته، پلک‌هام رو روی هم بذاره. نباید مقاومت کنم.

چند ثانیه طول کشید تا زمان رو به یاد بیارم؛ اما ظاهرا دیروز بود. دیروز بود که مراقب سالن رندوم شروع کرد به شعر خوندن و باز هم همون شعر از حافظ بود. راهنمایی که بودم اصلا از این شعر خوشم نمیومد. نمیدونم چی شده که توی هفته‌ی گذشته همه جا داره جلوم سبز میشه و هربار اشکم رو در میاره. گیجم میکنه. برای چیزی تفأل زده بودم و بعد احساس کردم چندتا راه کاملا متفاوت جلومه. نمیدونم چجوری باید برداشتش کنم. منظورتون چیه آقای حافظ؟ یکم واضحتر لطفا.

 

بعد از یه هفته تونستم یکم غذا بخورم و قیافم قابل تحمل شد؛ اما بازم معدم اذیته. دستم دوباره داره بازی در میاره. جوری لاغر شدم که باورم نمیشه. لباسام گشاد شدن. شلواری که ماه پیش فیت بود، حالا از کمر میفته. صبحا که دارم آماده میشم مامانم التماس میکنه آرایش کنم. میگه شبیه جنازه شدی. دلم نمیخواد. حوصله‌‌ی هیچی رو ندارم. حتی دلم نمیخواد به آینه نگاه کنم. پایین صفحه‌ی اول اون دفتر، تیکه‌ی آخر پنجره‌ی فروغ رو نوشتم؛ اما اگر راستش رو بخوای، دیگه حتی اون احساس رو هم نمیخوام. فقط میخوام بخوابم و هیچ چیز رو حس نکنم. نمیخوام بخوابم و زمان بگذره. میخوام زمان و جهان کاملا متوقف بشه و دیگه چیزی برای ادامه پیدا کردن وجود نداشته باشه.

حرفی به من بزن

آیا کسی که مهربانی یک جسم زنده را

 به تو می‌بخشد

جز درک حس زنده‌ بودن

 از تو چه میخواهد؟

از من نپرس

 

دوباره همون اتفاق تکرار شده همون شب همون لحظه همون بچه‌ی ۱۲ ساله که بهت زده با حقیقت مواجه شده بود