زیر بارونی که نیست
سورمه | 03:17 1404/12/21 | 18 نظر | 25 پسندساعت از نیمهشب گذشته، جیرجیرک لابهلای شاخههای نخل کنسرت شبانه دارد و هوا بوی رطوبت گرفته است. بالا را نگاه میکنم. سرخ خاکستر گرفتهی آسمان دهن کجی میکند. انگار که بگوید میتوانم؛ اما نمیخواهم.
مرد میخواند
با جنون هر شب من جز تو مهمونی که نیست
نامه هامو پاره کردم
وقتی میخونی که نیست
هر چی اینجا با تو ساختم خوب میدونی که نیست
خیسی چیزی را روی انگشتم احساس میکنم. یک لحظه فکر میکنم قطرهی باران است. نیست. خون میچکد. بیش از حد پوستش را کنده بودم.
سرم گیج میرود.
زمان به عقب برمیگردد.
آن روز هم هوا گرفته بود.
با دستهای خونی نامههایی را دور انداخته بودم که برای خوانده نشدن نوشته شده بود.
و بعد مقاومت ابرها شکسته بود.
زیر همین نخل به نماز ایستاده بودم. به سجده که افتادم باران شدت گرفت. شلاق میزد. سرمای زمین استخوان ضرب دیدهام را اذیت میکرد. میلرزیدم و میخواندم.
جیرجیرک اوج میگیرد. سر بالا میکنم و خبری از ابرها نیست.
وهم بود. همه چیز یک وهم بود.