اشک با طعم بستنی هلویی
سورمه | 21:37 1404/12/22 | 26 پسندیعقوبس از گریه کور شد. علیع ضربت خورده بود و سر حسینع روی نیزه بود. یه جایی هم نزار قطری میخونه "به خدایی که مرا خواسته با پیکر صد چاک ببیند". منظورم اینه که اینا بندههای برگزیدهش هستن. بندههای محبوبش. خواسته که زندگیشون با رنج و تنهایی باشه. من که فقط یه آدم خیلی معمولی هستم. چرا انتظار دارم بذاره بدون درد نفس بکشم؟ مگه من کی هستم؟
ولی خب نیل رو هم برای موسی شکافته بود. مگه نه؟ نجاتش داده بود. وقتی بهش گفتم که دیگه نمیتونم این درد رو تحمل کنم شنیده بود. دیده بود که چقدر عذاب کشیدم. جیغام رو شنیده بود. میدونست توان اینکه یه بار دیگه اون روزا تکرار بشه رو ندارم. میتونست نذاره این اتفاق بیفته. میتونست نجاتم بده. نخواسته بود.
من هیچ تقصیری نداشتم. نشسته بودم توی تاریکی با یه بستنی کوچولو. درد از راه رسید و کوبید توی صورتم. بستنی بین صورتم و دیوار له شد. اشکام مزهی هلو گرفت. بهش گفتم نجاتم بده؛ اما دلش خواسته بود که دوباره سوختنم رو ببینه. از دست من که کاری ساخته نبود. قبلا بهش گفته بودم اگه دوباره اینجوری بشه خودمو میکشم. شاید از حرفم خوشش نیومد. این کارو کرد که بهم ثابت کنه هرکاری بخواد میتونه بکنه و منم نمیتونم جلوش رو بگیرم. که حتی توان کشتن خودم رو هم ندارم. که هیچم.
حالا دوباره نشستم جایی که کسی نگاهش بهم نیفته. از فردا و از دردی که منتظرمه وحشت دارم و برای یه معجزه التماس میکنم.