از هم گسیخته

خواهد آمد. مرگ، چشمان تو را خواهد داشت.

از ترس بود یا درد را نمی‌دانم؛ اما فقط چند قدم تا فروپاشی فاصله داشتم. دیروقت به رخت‌خواب رفتم. گاه به گاه می‌پریدم و یک جمله را تکرار می‌کردم. که او یحیی را از شکم نهنگ بیرون کشید. آفتاب وسط آسمان رسیده بود. تازه خوابم عمیق شده بود که صدای انفجار آمد. زمین می‌لرزید. شبیه زلزله بود. صاف سر جایم نشستم. صدای جنگنده‌ها قطع نمی‌شد.

ناگهان چیزی را به خاطر آوردم. روی سرم کوبیدم. احمق احمق احمق احمق احمق یونس بود که اسیر نهنگ شده بود.

 یحیی را بنی‌اسرائیل سر بریده بود. زمین و آسمان برایش خون گریسته بود.

همان بود که می‌گفتند زیاد گریه می‌کرد و نمی‌خندید.

مرده شور دعا کردنت را ببرند.