از هم گسیخته

خواهد آمد. مرگ، چشمان تو را خواهد داشت.

مطمئنم همین دیروز بود که آدما لابه‌لای شوخی‌هاشون به هم می‌گفتن "شما دارید به سمت ۴۰۴ می‌رید؛ اما من بر‌می‌گردم به ۵۰۵".

مطمئنم همین دیروز بود؛ ولی حالا که به تقویم نگاه می‌کنم می‌بینم فقط چهار پنج روز تا پایان سال مونده. سال‌های قبل از اواخر بهمن اضطراب رسیدن بهار من رو از پا در می‌آورد. الان فقط نگران گندی هستم که به کل ابروی چپ و دم ابروی راستم زدم. آخه می‌خواستم حواسم‌ رو از صدای جنگنده‌ها پرت کنم.

احساس می‌کنم لابه‌لای تاریخ گم شدم. حتی نوشتن این کلمه‌ها باعث نشد گذر زمان رو باور کنم. احساس می‌کنم گیر کردم تو شهریور و ساعت از حرکت ایستاده. آخه می‌دونی؟ زخم انگشتم هنوز خوب نشده. نذاشتم خوب بشه. نمی‌خواستم باور کنم.