بادبادک زشت
سورمه | 00:57 1405/1/15 | 10 نظر | 25 پسنداز اون شبهاس که غم لالم کرده. میدونم میخوام چی بگم اما نمیتونم به زبون بیارمش. نمیتونم بنویسمش. دنبال یه جفت گوش میگردم. میرم سراغ آدما؛ اما تا دهن باز میکنم احساس خفگی بهم دست میده. تقصیر خودمه. تقصیر خودمه؟ احساس میکنم بادباکم رو باد برده. خودم درستش کرده بودم. با یه کاغذ ظریف. روش نقاشی کشیده بودم. خونهی آرزوهام بود. خورشید میتابید. ابرا میخندیدن. با پاستلای روغنیم کشیده بودمشون. بردمش بیرون. بردمش که باهاش بازی کنم. باد شدید بود. بادبادک رو محکم گرفته بودم که ول نشه. یهو نگاهم به نقاشیا افتاد. زشت شده بودن. زشت و چندش و وحشتناک. خونهی قشنگم تبدیل شده بود به یه تودهی سیاه بیمعنی.خورشید گم شده بود. ابرها هم همینطور. دیگه خبری از اون رنگای قشنگ نبود. آرزوهام رو باد با خودش برده بود. روی بادبادکم فقط کابوس میدیدم. ترسیدم. ولش کردم. باد با خودش بردش. ایستاده بودم سر جام و دور شدندش رو نگاه میکردم. یهو دلم برای بادبادک زشتم تنگ شد. با گریه دویدم دنبالش؛ اما خیلی دیر شده بود. باد آوار چندش و خونآلودی که از آرزوهام باقی مونده بود رو با خودش برده بود و دیگه دستم بهش نمیرسید. باد بادبادک زشت عزیزم رو ازم گرفته بود.