از هم گسیخته

خواهد آمد. مرگ، چشمان تو را خواهد داشت.

احساس کردم تنهام. شایدم احساس کردم که باید تنها باشم تا سر راه کسی قرار نگیرم. دلم می‌خواست یکی بغلم کنه پس رفتم یه ژاکت پیدا کردم و انداختم روی شونه‌هام تا اینجوری حس کنم توی آغوش کسی آروم گرفتم. طبق معمول نشستم توی تاریکی. نور چشمام رو می‌زنه و بهم تهوع می‌ده. حتی گاهی امنیت تاریکی از نور بیشتره آخه آدما توی روشنایی سرزنشت می‌کنن. نشستم توی تاریکی و به صدای سازی گوش می‌دم که مال من نیست. به دنیایی فکر می‌کنم که مال من نیست. آدم‌ها، احساسات، تجربه‌ها و روزهایی که مال من نیستن، به همه‌ی اینا فکر می‌کنم. پس حق من کجاست؟ خونه‌ی من کجاست؟ راه و مقصد کجاست؟ ای کاش بیشتر شبیه چیزی بودم که دلم می‌خواست. کاش خوشگل‌تر بودم. بلندتر و دوست‌داشتنی‌تر و باهوش‌تر بودم. کاش باد من رو با خودش می‌برد و دستم به اون درختا می‌رسید. ای کاش این تاریکی یه شکل دیگه بود.