بغلهای ژاکتی
سورمه | 03:04 1405/1/26 | 12 نظر | 22 پسنداحساس کردم تنهام. شایدم احساس کردم که باید تنها باشم تا سر راه کسی قرار نگیرم. دلم میخواست یکی بغلم کنه پس رفتم یه ژاکت پیدا کردم و انداختم روی شونههام تا اینجوری حس کنم توی آغوش کسی آروم گرفتم. طبق معمول نشستم توی تاریکی. نور چشمام رو میزنه و بهم تهوع میده. حتی گاهی امنیت تاریکی از نور بیشتره آخه آدما توی روشنایی سرزنشت میکنن. نشستم توی تاریکی و به صدای سازی گوش میدم که مال من نیست. به دنیایی فکر میکنم که مال من نیست. آدمها، احساسات، تجربهها و روزهایی که مال من نیستن، به همهی اینا فکر میکنم. پس حق من کجاست؟ خونهی من کجاست؟ راه و مقصد کجاست؟ ای کاش بیشتر شبیه چیزی بودم که دلم میخواست. کاش خوشگلتر بودم. بلندتر و دوستداشتنیتر و باهوشتر بودم. کاش باد من رو با خودش میبرد و دستم به اون درختا میرسید. ای کاش این تاریکی یه شکل دیگه بود.