یادمه هوا تاریک بود و لوزر رو پلی کرده بودم. ازت پرسیدم تو فکر میکنی من یه لوزرم؟ نمیدونم چرا همچین سوالی پرسیدم. نمیدونم چی توی ذهنم بود و دنبال چه جوابی بودم. احتمالا داشتم به لوزر بودن توی عشق فکر میکردم؛ اما جوابی که دادی، مثل یه سنگ تیز کوبیده شد توی چشمم. نمیدونم چقدر گذشته. خم شدم روی زمین و به خودم میپیچم. دستم روی صورتمه و احساس میکنم کرهی چشم چپم ترکیده. کل سمت چپ بالا تنهم تیر میکشه. احساس میکنم سرم مونده زیر پای اسبها و جمجمهم له شده. شاید تو هدایتشون میکردی. دوباره حرفت رو به یاد آوردم. لوزر خوشگل؟ مطمئن نیستم اگر چیزی که الان هستم رو ببینی، حرفت بدون تغییر باقی بمونه. تبدیل شدم به یه جسد متلاشی شده که کسی جرئت نگاه کردن بهش رو نداره؛ اما آره، حق با تو بود. من یه لوزرم. لوزر متولد شدم و لوزر میمیرم. برای باختن ساخته شدم. توش فوقالعادهم. از وقتی که یادمه همین شکلی بودم. تقصیر خودم بود؟ تقصیر پرندههاست که پرواز میکنن و شکار میشن؟ شنا کردن و صید شدن تقصیر ماهیهاست؟ مقصر این تاریکی منم؟ من پشت خط شروع برای زنده موندن میجنگیدم و تو من رو برای نرسیدن به خط پایان مقصر میدونستی. گیر کرده بودم توی باتلاق و تو از ندیدنم توی اون مسیر زلال و باشکوه ناراضی بودی. من فقط به این فکر میکردم که امروز رو به شب میرسونم یا نه؟ تو به چی فکر میکردی؟ آره. تقصیر منه. من یه لوزرم که جز آرزو کردن و منتظر موندن برای مرگ، کار دیگهای رو بلد نیستم. دنیا بمونه واسه تو و برندهها.