از هم گسیخته

خواهد آمد. مرگ، چشمان تو را خواهد داشت.

یکی گفت کوله‌هاتون رو جمع کنید و من به این فکر کردم که مدت‌هاست زندگیم رو توی دو تا کوله خلاصه کردم. دلم برای اتاقی که دوستش نداشتم تنگ شده. آخرین باری که برگشتم خونه رو یادم نیست. احتمالا دو سال ازش گذشته. خونه اسمی بود که بقیه روش گذاشته بودن. برای من فقط چهارتا دیوار و یه سقف بود. من هیچ‌وقت جایی رو نداشتم که ترسم رو ازم بگیره، که بهم احساس آرامش بده. نه خونه‌ای، نه آدمی. از وقتی که یادمه داشتم فرار می‌کردم. از خودم و از هرکسی که می‌شناختم. وسط تاریکی دست و پا می‌زدم واسه یه پرتوی نور. یکم اکسیژن. نبود. هیچی نبود.

من همیشه یه آواره بودم.

یه بی‌خانمان.