اومدم بنویسم دیروز که دیدم ساعت از دوازده گذشته. حالا مهم نیست اصلا پریروز. پریروز میخواستم ظرفم رو بشورم. فکر کردم ماهیتابه سرد شده. از دسته بلندش کردم که دستم آتیش گرفت. همونجوری توی دستم گرفته بودمش و دور خودم میچرخیدم. به ذهنم نمیرسید که دوباره بذارمش روی گاز، فقط میخواستم پرتش کنم؛ اما میترسیدم کسی آسیب ببینه. آخرش ولی تونستم بذارمش سر جاش. از درد خم شده بودم روی سینک و دستم رو زیر شیر گرفته بودم. مادربزرگم اومد دستم رو گذاشت توی ظرف آب یخ و تا مغز استخونم تیر کشید. راستش رو بخوای دردش از سوختن بدتر بود؛ اما باعث شد تاول نزنم. حالا فقط کف دستم خشک و زبر و بیحسه. فکرش رو که بکنی میبینی خیلی وقتا مجبوری همین کارو بکنی. خیلی وقتا مجبوری یه درد رو با یه درد وحشتناکتر ساکت کنی. چون هیچ راه دیگهای برات باقی نمونده جز راهی که تهش خشکیدن قلبته. اگر این اتفاق نیفته با یه تودهی سوختهی در آستانهی عفونت توی سینهت تنها میمونی.