از هم گسیخته

خواهد آمد. مرگ، چشمان تو را خواهد داشت.

گاه می‌اندیشم

خبر مرگ مرا با تو چه کس می‌گوید؟

آن زمان که خبر مرگ مرا

از کسی می‌شنوی، روی تو را

کاشکی می‌دیدم

شانه بالا زدنت را

بی‌قید

و تکان دادن دستت که

مهم نیست زیاد

و تکان دادن سر را که

عجیب! عاقبت مرد؟

افسوس

کاش می‌دیدم

- حمید مصدق

صدای اذان میاد. یاد این شعر افتادم. فکر کنم ۹ سالی میشه که بی‌وقفه توی سرم تکرار میشه. یکی از اسمایی که واسه‌ی اینجا تو ذهنم بود هم همین بود. آبی، خاکستری، سیاه. شاید شبیه خودم.