از هم گسیخته

خواهد آمد. مرگ، چشمان تو را خواهد داشت.

ساعت از نیمه‌شب گذشته، جیرجیرک لابه‌لای شاخه‌های نخل کنسرت شبانه‌ دارد و هوا بوی رطوبت گرفته است. بالا را نگاه می‌کنم. سرخ خاکستر گرفته‌ی آسمان دهن کجی می‌کند. انگار که بگوید می‌توانم؛ اما نمی‌خواهم.

مرد می‌خواند

 با جنون هر شب من جز تو مهمونی که نیست

نامه هامو پاره کردم

وقتی میخونی که نیست

هر چی اینجا با تو ساختم خوب میدونی که نیست

خیسی چیزی را روی انگشتم احساس می‌کنم. یک لحظه فکر می‌کنم قطره‌ی باران است. نیست. خون می‌چکد. بیش از حد پوستش را کنده بودم.

سرم گیج می‌رود. 

زمان به عقب برمی‌گردد.

آن روز هم هوا گرفته بود.

با دست‌های خونی نامه‌هایی را دور انداخته بودم که برای خوانده نشدن نوشته شده بود.

و بعد مقاومت ابرها شکسته بود.

زیر همین نخل به نماز ایستاده بودم. به سجده که افتادم باران شدت گرفت. شلاق می‌زد. سرمای زمین استخوان ضرب دیده‌ام را اذیت می‌کرد. می‌لرزیدم و می‌خواندم.

جیرجیرک اوج می‌گیرد. سر بالا می‌کنم و خبری از ابر‌ها نیست.

وهم بود. همه چیز یک وهم بود.

 

بیدار که شدم حال کثافتی داشتم. کرخت. غرق در عرقی سرد. پیچیده در موهایی که به صورت و گردنم چسبیده بود. انگار که هشت‌پایی سیاه قصد جانم را کرده باشد. خورشید در حال غروب بود. تکان خوردم و درد در فقراتم پیچید. طول کشید تا واقعیت را از خواب‌های آشفته‌ام تشخیص دادم. دوباره احساس روز اول را داشتم. همان‌وقت که بین خواب و بیداری صدای مادر را شنیده بودم که می‌گفت زدند، زدند، تهران را زدند.

دلم می‌خواست کابوس باشد. نبود.

جنگ شده بود.

دستم را تکیه‌گاه کردم. تیر کشید. دوباره شکافته بود.

روز اول، گیج و منگ لابه‌لای صداهایی که دور به نظر می‌رسید، نوک چاقو را فرو کرده بودم کف دستم. در سطح چندان مشخص نبود؛ اما عمق داشت.

صبح بعد، قبل از طلوع که انفجار‌ها انگار به پشت پنجره رسیده بود، ترور‌ها که یکی یکی تایید می‌شد، آب جوش از دستم ول شده بود و ریخته بود روی زخم.

دردی حس نمی‌کردم.

فقط یک چیز توی سرم بود.

همان بود، سال بلوا از همان لحظه شروع شد، بشکه‌ی باروت جرقه می‌خواست، هیچ‌کس هم نمی‌توانست جلوش را بگیرد، حالا این جرقه نوشافرین بود؟ حسینا بود؟ سیاوشان بود؟ نمی‌دانم، باسی، من هرگز این را نفهمیدم.

ده شب گذشته بود.

بوی خاک می‌آمد و یاد آن کوزه‌گر افتاده بودم.

خاک و خون که به هم می‌پاشید، آسمان که می‌لرزید، او کجا بود؟ چه می‌کرد؟

اصلا زنده بود؟

حالا دیگر نمی‌دانستم که وهم بوده یا آن لحظه‌ها را واقعا زندگی کرده بودم.

شبیه یک خیال بود. شبیه خوابی که دم صبح دیده باشی. کوتاه و عجیب.

هوا تاریک شده بود. از دور صدای همهمه می‌آمد.

جماعت داد می‌زدند:«حسین حسین حسین وای.»

خواستم بگویم کدام حسین را می‌گویید؟ حسینا مال من است، نتوانستم.

حالا شب دهم بود و من به حسینا فکر می‌کردم.

یکی گفت کوله‌هاتون رو جمع کنید و من به این فکر کردم که مدت‌هاست زندگیم رو توی دو تا کوله خلاصه کردم. دلم برای اتاقی که دوستش نداشتم تنگ شده. آخرین باری که برگشتم خونه رو یادم نیست. احتمالا دو سال ازش گذشته. خونه اسمی بود که بقیه روش گذاشته بودن. برای من فقط چهارتا دیوار و یه سقف بود. من هیچ‌وقت جایی رو نداشتم که ترسم رو ازم بگیره، که بهم احساس آرامش بده. نه خونه‌ای، نه آدمی. از وقتی که یادمه داشتم فرار می‌کردم. از خودم و از هرکسی که می‌شناختم. وسط تاریکی دست و پا می‌زدم واسه یه پرتوی نور. یکم اکسیژن. نبود. هیچی نبود.

من همیشه یه آواره بودم.

یه بی‌خانمان.

گفت شخصیت تو عامه‌پسند نیست. هرکسی نمی‌تونه باهات کنار بیاد. سردی. یه جور عجیبی که اگر کسی نشناست، فکر می‌کنه از روی خشم و نفرته؛ اما من می‌دونم از روی محبتته. بهش نگفتم که تو تنها کسی هستی که این رو فهمید.

شب دوم بود. صدای انفجار قطع نمی‌شد و حالم داشت به هم می‌ریخت. نشستم روی زمین. دستام رو گذاشتم روی گوشام و شروع کردم به جیغ کشیدن. اشکام می‌ریخت و جیغ می‌کشیدم. احساس خفگی می‌کردم و جیغ می‌کشیدم. جیغ می‌کشیدم. فقط جیغ می‌کشیدم. همه فکر میکردن ترسیدم؛ اما من فقط بریده بودم. غم بود. خستگی بود. فروپاشی روانی بود. شیش ماه پیش بعد از اینکه ماه به خون نشست، بعد از اینکه اون اتفاق افتاد، چنان فشاری بهم وارد شد که ارتباطم رو با واقعیت از دست دادم. انگار که گم شده باشم توی مه، گیج بودم و سردرگم. نمی‌فهمیدم دارم چه کار می‌کنم. اسم‌ها از یادم می‌رفت. خاطراتم واضح نبود. همه چیز تار بود. فکر می‌کردم هنوز توی سال ۱۴۰۳ هستیم. یک سال قبل از این ماجرا. حالا شوک صدای انفجار باعث شده بود واقعیت با وضوح بهم هجوم بیاره. اتفاقایی که توی این ماه‌ها افتاده بود و دردشون رو حس نکرده بودم، باری که به دوش می‌کشیدم و متوجه سنگینیش نمی‌شدم، همه‌ی این‌ها توی یک لحظه کمرم رو شکوند.