گاهی راه نجات انقدر طولانیه که مرگ مثل یه واحه جلوه میکنه. قراره پا برهنه وارد یه جاده با آسفالت مذاب بشی؟ قراره بسوزی و زجر بکشی تا تهش نجات پیدا کنی؟ خب با این وضع که یکی باید بیاد از همون جاده نجاتت بده. مرگ راحتتر نیست؟ برگرد وسط همون بیابون و زمین رو بکن. برگرد و بذار شنها شبیه یه لحاف گرم دفنت کنن. فقط چند ساعت طول میکشه و بعد توی همون واحه رها شدنت رو جشن میگیری. برگرد و بذار ذرههای طلایی بخزن روی پوستت و دردت رو تسکین بدن. دیگه قرار نیست ترکیدن تاول پاهات اشکت رو در بیاره. دیگه قرار نیست مثل یه سگ زخمی تشنه، نفس نفس بزنی و به خودت امید بدی که بالاخره قراره تموم بشه. نجات پیدا کنی که چی بشه؟ که باز از یه جادهی دیگه سر در بیاری؟ حالا یا صد سال دیگه چه فرقی داره؟ بخواب و اجازه بده که تموم بشه.
به شکاف روی دستم نگاه کردم، به زخم کنار چشمم، به حفرهی قلبم. همیشه همینقدر داغون بودم؟ داغون و به درد نخور؟ آره؟ نه؟ نمیدونم. هیچوقت اونقدری که لازم بود کافی نبودم. شاید کلا کافی نبودم. هیچ بودم. احساس میکنم یه فنجون شکسته و خاک گرفته هستم. یه فنجون قدیمی و خراب. افتاده گوشهی کابینت زنگزدهی تاریک و نمور. کسی نگاهش نمیکنه. انگار فراموش شده. هیچکس نمیتونه ازش استفاده کنه وگرنه از تمام ترکهاش خون میچکه. به هیچ دردی نمیخوره جز شکستن. جز نابود شدن. اگه تنها راهش همینه پس بذار لهم کنن. بذار من رو بکوبن به دیوار و بشکنن.
چشمام بستهس. صداشون رو میشنوم. ماهی کوچولو مرده. دلم نمیخواد از اتاق برم بیرون. دلم نمیخواد جنازهش رو ببینم. نه مال من بود و نه ماهیها رو دوست دارم؛ ولی دلم نمیخواد امروز با مرگ رو به رو بشم. تحملم کم شده. وقتی همیشه تحت فشار باشی و حتی اگر شده سینهخیز دووم بیاری، به یه جایی میرسی که یه جسم کوچیک قرمز میتونه ضربهی آخر رو بزنه. مردنش هم تقصیر ماست. اگر آزاد بود این اتفاق نمیافتاد.
برزخ چهل روزه شده و حرف از آغاز دو هفته آتشبس میزنند. جنگ در هر جبههای که باشد، شر است و توقفش در هر لحظهای که ممکن شود خیر؛ اما کسی در پس ذهنم ناراضیست. دلم نمیخواست چهل روز بعد از لحظهای که بین بوی خون و باروت صد و شصت و هشت کودک ابدی شده بودند، پیرمردها حرفی از صلح بزنند. اثر احساسات خام است که چنین میگویم وگرنه خودم هم میدانم که آن طفل معصومها هر کجا که هستند، تنها چیزی که میخواهند پایان کشتار است. حرف از آتشبس میزنند و من به تمام بیگناهانی فکر میکنم که در آخرین ثانیههای قبل از توافق در هر جنگی کشته شده بودند، به آخرین قربانی. به جنگ قبلی فکر میکنم. به آن روز که در آرامش گورستان در خیالات خودم غرق بودم که چشمم به خاک تازهی خانوادهای افتاده بود. خانم و آقا و دختر جوانشان که یک روز قبل از آتشبس، همگی به کام مرگ کشیده شده بودند. کس دیگری در ذهنم میگوید چرا حالا؟ چرا زودتر نه؟ چند جان دیگر سوخته باید تا عطش بندگان شیطان سیراب شود؟ تا رد جنگ از برگ زیتون پاک شود؟