از هم گسیخته

خواهد آمد. مرگ، چشمان تو را خواهد داشت.

روز چهلم، زمزمه‌ی آتش‌بس.

روز چهلم، زمزمه‌ی آتش‌بس.

برزخ چهل روزه شده و حرف از آغاز دو هفته آتش‌بس می‌زنند. جنگ در هر جبهه‌ای که باشد، شر است و توقفش در هر لحظه‌ای که ممکن شود خیر؛ اما کسی در پس ذهنم ناراضیست. دلم نمی‌خواست چهل روز بعد از لحظه‌ای که بین بوی خون و باروت صد و شصت و هشت کودک ابدی شده بودند، پیرمردها حرفی از صلح بزنند. اثر احساسات خام است که چنین می‌گویم وگرنه خودم هم می‌دانم که آن طفل معصوم‌ها هر کجا که هستند، تنها چیزی که می‌خواهند پایان کشتار است. حرف از آتش‌بس می‌زنند و من به تمام بی‌گناهانی فکر می‌کنم که در آخرین ثانیه‌‌های قبل از توافق در هر جنگی کشته شده بودند، به آخرین قربانی. به جنگ قبلی فکر می‌کنم. به آن روز که در آرامش گورستان در خیالات خودم غرق بودم که چشمم به خاک تازه‌ی خانواده‌ای افتاده بود. خانم و آقا و دختر جوانشان که یک روز قبل از آتش‌بس، همگی به کام مرگ کشیده شده بودند. کس دیگری در ذهنم می‌گوید چرا حالا؟ چرا زودتر نه؟ چند جان دیگر سوخته باید تا عطش بندگان شیطان سیراب شود؟ تا رد جنگ از برگ زیتون پاک شود؟

میوه‌ی زیتون همیشه سبز بود

سبز ای محبوبم

پنجاه شهید هنگام غروب

به گرد زیتون برکه‌ی خونی برپا داشتند

محبوبم آزارم مده

شهیدمان کردند

ما را کشتند

- محمود درویش