یادمه هوا تاریک بود و لوزر رو پلی کرده بودم. ازت پرسیدم تو فکر میکنی من یه لوزرم؟ نمیدونم چرا همچین سوالی پرسیدم. نمیدونم چی توی ذهنم بود و دنبال چه جوابی بودم. احتمالا داشتم به لوزر بودن توی عشق فکر میکردم؛ اما جوابی که دادی، مثل یه سنگ تیز کوبیده شد توی چشمم. نمیدونم چقدر گذشته. خم شدم روی زمین و به خودم میپیچم. دستم روی صورتمه و احساس میکنم کرهی چشم چپم ترکیده. کل سمت چپ بالا تنهم تیر میکشه. احساس میکنم سرم مونده زیر پای اسبها و جمجمهم له شده. شاید تو هدایتشون میکردی. دوباره حرفت رو به یاد آوردم. لوزر خوشگل؟ مطمئن نیستم اگر چیزی که الان هستم رو ببینی، حرفت بدون تغییر باقی بمونه. تبدیل شدم به یه جسد متلاشی شده که کسی جرئت نگاه کردن بهش رو نداره؛ اما آره، حق با تو بود. من یه لوزرم. لوزر متولد شدم و لوزر میمیرم. برای باختن ساخته شدم. توش فوقالعادهم. از وقتی که یادمه همین شکلی بودم. تقصیر خودم بود؟ تقصیر پرندههاست که پرواز میکنن و شکار میشن؟ شنا کردن و صید شدن تقصیر ماهیهاست؟ مقصر این تاریکی منم؟ من پشت خط شروع برای زنده موندن میجنگیدم و تو من رو برای نرسیدن به خط پایان مقصر میدونستی. گیر کرده بودم توی باتلاق و تو از ندیدنم توی اون مسیر زلال و باشکوه ناراضی بودی. من فقط به این فکر میکردم که امروز رو به شب میرسونم یا نه؟ تو به چی فکر میکردی؟ آره. تقصیر منه. من یه لوزرم که جز آرزو کردن و منتظر موندن برای مرگ، کار دیگهای رو بلد نیستم. دنیا بمونه واسه تو و برندهها.
به پیشنهاد یه دوست، گلهای جنگ رو دیدم. کار آسونی نبود. اوایلش مدام باید پاز میکردم تا نفس بکشم. نمیدونم چه اتفاقی برام افتاده. من قبلا این شکلی نبودم. مشکلی با خشونت نداشتم، حتی شاید با لذت نگاهش میکردم؛ اما حالا یه چیزی فرق کرده. قبلا جنگ فقط یه تصویر توی فیلمها بود، یه خاطرهی خیلی دور. یه چیزی بود اون طرف مرزها. حالا همینجاست، پشت پنجرههامون، توی خونههامون، بالای سر عزیزامون. حالا ترس و وحشت و فرار رو با چشمهای خودم دیدم. مرگ کوچه به کوچه نزدیکتر میشه و هر جا که بخواد رو نابود میکنه. نمیفهمم مردمی که تمام عمر وسط یه منطقه پر از جنگ و آشوب زندگی کردن، چطور راه نجاتشون رو توی همچین کثافتی میبینن. شاید جاشون امنه. شاید خطری تهدیدشون نمیکنه. شاید تنها چیزی که جنگ رو بهشون یادآوری میکنه، طهلیلهای ثیاثی چهارتا شارلاتانه. نمیفهمم چه تصوری دربارهی جنگ دارن. قرار نیست هیچ آسیبی بهشون برسه؟ خون هیچ بیگناهی ریخته نمیشه؟ جنگ یه هیولای مهار نشدنیه که آدم و حیوون و کوچیک و بزرگ فرقی براش نداره. نه به فاحشه رحم میکنه نه به باکره.
لکهی قهوه از روی لباسم پاک نشد. سومین بار بود که پوشیده بودمش. پول و لباس رو از دست دادم. ناراحت شدم؛ اما خب کاری نمیشه کرد. جبران میشه. قهوه دست یکی دیگه بود. یکی دیگه زده به یکی دیگه بعد لباس من کثیف شده. اشکالی هم نداره به هر حال کاریه که شده. یه وقتایی هم لکهها از روی قلبت پاک نمیشن. اونا دیگه قابل جبران نیستن، چون عشقت رو داده بودی. یه تیکه از وجودت رو داده بودی. بدریخت میشی. ناقص و فلج میشی. دیگه کاری ازت ساخته نیست. تبدیل میشی به یه لکهی زشت سیاه متحرک.
شما اگر مشکلی با فمنیسم، جنبشهای مبارزه با تبعیض نژادی مثل "جان سیاهپوستان مهم است" و قضیهی فلسطین دارید، میتونید مطمئن باشید که جنگتون نه برای آزادی و عدالت که در واقع جنگ قدرته.
شما اگر دلیل بیاحترامیتون به آدمها صرفا مذهبی یا غیرمذهبی بودنشونه، نه آزاده هستید نه عدالتطلب.
احساس کردم تنهام. شایدم احساس کردم که باید تنها باشم تا سر راه کسی قرار نگیرم. دلم میخواست یکی بغلم کنه پس رفتم یه ژاکت پیدا کردم و انداختم روی شونههام تا اینجوری حس کنم توی آغوش کسی آروم گرفتم. طبق معمول نشستم توی تاریکی. نور چشمام رو میزنه و بهم تهوع میده. حتی گاهی امنیت تاریکی از نور بیشتره آخه آدما توی روشنایی سرزنشت میکنن. نشستم توی تاریکی و به صدای سازی گوش میدم که مال من نیست. به دنیایی فکر میکنم که مال من نیست. آدمها، احساسات، تجربهها و روزهایی که مال من نیستن، به همهی اینا فکر میکنم. پس حق من کجاست؟ خونهی من کجاست؟ راه و مقصد کجاست؟ ای کاش بیشتر شبیه چیزی بودم که دلم میخواست. کاش خوشگلتر بودم. بلندتر و دوستداشتنیتر و باهوشتر بودم. کاش باد من رو با خودش میبرد و دستم به اون درختا میرسید. ای کاش این تاریکی یه شکل دیگه بود.