من اگر بمیرم
چه کسی میفهمد این جایی که بودهام
همیشه اعماق بوده است
همیشه دور بوده است
من اگر بمیرم
چه کسی میفهمد دوست داشتهام
باد را در آغوش بگیرم
- آدونیس
من اگر بمیرم
چه کسی میفهمد این جایی که بودهام
همیشه اعماق بوده است
همیشه دور بوده است
من اگر بمیرم
چه کسی میفهمد دوست داشتهام
باد را در آغوش بگیرم
- آدونیس

ماهها گذشته. احساس تنهایی میکنم، شاید حتی بیشتر از همیشه. مرد میگه ای ساربان و من میزنم زیر گریه. نامهی تو رو درآوردم. دستخطت و گل کوچولویی که یک فروردین برام خشک کرده بودی، هنوز پشت کیسم هستن. مدتهاست ندیدمت. نه تو رو و نه هرکس دیگهای که توی تاریکی دستام رو میگرفت و بهش میگفتم دوست. از روزی که توی اون راه خاکی باریک، بین نیها قدم میزدیم زمان زیادی گذشته. دوتا دختر کوچولو وسط ناکجا. آفتاب ملایم بود و میخندیدیم. فکر میکردم میتونم از نو شروع کنم. فکر میکردم میتونم غمهام رو بسپارم به بادی که از سمت نخلها وزیده و میخواد من رو از زمین جدا کنه. انگار قرار بود به پرواز در بیام. انگار قرار بود با لباس آبیم به سمت آسمون برم و باهاش یکی بشم و تو famous blue raincoat پلی کرده بودی؛ اما عزیز من، برای من این فقط یه رویای شیرین و کوتاه بود. ازت خداحافظی کردم. دوباره برگشته بودم بین دیوارهام. راستش رو بخوای اون لحظه هنوز هم فکر میکردم میتونم با دست خالی دیوار رو خراب کنم. بارون میومد. لباسام خیس شد، چشمام هم. پاهام به زمین و لحد به سینهم لحیم شده بود. دوباره تمام غمهایی که همراه باد ترکم کرده بودن، مثل یه شهاب به آغوشم برگشتن. میخواستی دستام رو بگیری و از مه بیرون بکشیم. میخواستی فرار کنم و نجات پیدل کنم. نمیشد. گم شدم. راه خیلی دوره و خیلی تاریک. میخواستم از نو شروع کنم و ناگهان از آسمون سنگ باریده بود. له شده بودم. حالا دستی که میگرفتیش از درد متلاشی شده. فقط میخواستم زندگی کنم؛ اما تبدیل شده بودم به یه جسم فلج که مردنش کار رو برای بقیه راحتتر میکنه. اینبار امیدهام بودن که توی باد ترکم میکردن و کاری ازم ساخته نبود. فقط زیر لب میگفتم گویی روانم میرود...

به خوابی که دیشب دیدم فکر میکنم. مطمئن نیستم خواب بدی بود یا خوب؛ اما وقتی بیدار شدم احساس خوبی نداشتم. یه قبرستون سرسبز بود پر از خانوادههای شاد. حالا که بهش فکر میکنم اکثرشون برام غریبه به نظر میرسن؛ اما توی خواب انگار میشناختمشون. یه روز آفتابی و بهاری بود. همه میخندیدن، به جز من. حالم بد بود، بغض داشتم و بین آدما سرگردون بودم. یک نفر با خوشحالی اومد سمتم که یه سبزهی ماش بهم هدیه بده. قبول نکردم، فقط تنها گل کوچولویی که وسطش رشد کرده بود رو با غم چیدم و روم رو برگردوندم. شبیه گل از یادم مبر بود. داشتم با ناراحتی دنبال قبر یک نفر میگشتم. کسی رو دیدم که توی واقعیت میشناسمش. اونم یه لبخند بزرگ داشت. ازش خواستم قبر برادرش رو نشونم بده. با شک پرسید برای چی؟ گفتم به خاطر من مرده و بغضم ترکید. میخواستم بهش بگم برای کمک کردن به من، برای نجات دادن جون یک بچهی بیگناه، چندتا غریبه کشتنش؛ اما نتونستم. با گریه میدویدم و دنبال یه قبر بزرگ سفید میگشتم. دنبال نشونهی کسی که در واقعیت حتی وجود نداره. همچین کسی هیچ وقت متولد نشده. بیدار که شدم بغض و ناراحتی رو هنوز حس میکردم. اتفاقایی که افتادن اصلا عجیب به نظر نمیان. تصویرهایی که دیدم عجیب نبودن؛ اما احساسش با اکثر خوابهایی که قبلا دیده بودم تفاوت داشت.

میلرزه و تیر میکشه. دارم از دردش دیوونه میشم. احساس میکنم یه مته با دور کند مشغول سوراخ کردن بازومه. نه ضربه خورده نه وسیلهی سنگین جا به جا کردم نه ازش کار کشیدم. هربار وقتی فشار عصبی بیشتر و حال روحیم بدتر میشه اینجوری میشه پس تنها چیزی که به ذهنم میرسه عصبی بودنشه.
با درد چشم باز میکنی و سعی میکنی بفهمی چه اتفاقی افتاده. نمیفهمی تو هیچوقت نمیفهمی. بیحرکت خیره میشی به بیربطترین چیز ممکن و بعد کابوست رو به یاد میاری. تبعید شده بودی در حالی که بیگناه بودی. باید وارد یه هزارتوی تنگ و تاریک میشدی. دوستت یواشکی همراهت اومده بود و افسری که منتقلت میکرد اهمیتی به التماسهات نمیداد؛ اما اونجا انقدر موهوم بود که حتی افسر هم راه خروج رو گم کرده بود. هر سه نفرتون گیر افتاده بودین. تو قرار بود تا ابد اینجا زندانی بشی؛ اما اون مامور و دوستت بدشانسی آورده بودن یکی به میل خودش یکی هم ناچار. هوا تاریک شده. دو تا پسربچهی عجیب بهت نزدیک میشن که چشمهاشون بیش از حد باز نگه داشته شده. جوری بهت خیره شدن که انگار نقشهی سلاخی کردنت رو میکشن. میان توی بغلت. باید بخوابونیشون؛ اما نمیتونی. اسلحه میکشن و سرت رو هدف میگیرن. ترسیدی و گریه میکنی. میخوای به آغوش کسی پناه ببری اما هیچ کس نیست. دوستت رفته تا راه فرار رو پیدا کنه و مامور هم اهمیتی بهت نمیده. تو توی تاریکی با دو تا موجودی که قصد کشتنت رو دارن تنها رها شدی. بهش که فکر میکنی فقط ترسناک به نظر میاد؟ نه عزیز من چیزی که تو رو از پا در میاره غمه. غم اینکه کسی به بیگناهیت اهمیت نمیده و حتی نمیدونی دقیقا به چه جرمی باید اینجا باشی و غم بیپناهیت. غم اینکه هیچ کس حتی سعی نمیکنه با زبون آرومت کنه چه برسه به بغل کردن. چشمام چشمام چشمام. چشمام خیلی درد میکنن. شاید اگه چشمام رو در میاوردم و بهشون میدادم، از کشتنم منصرف میشدن.
نمیتونم چیزی بنویسم. انگار سیمان ریختن توی حلقم و صدا در نطفه خفه میشه. انگار تمام جهان تبدیل شده به یک مه و من وسطش نشستم. تنها و گم شده. نمیدونم چه حسی دارم و نمیتونم چیزی بنویسم تا در جریان کلمات بفهمم واقعا چه اتفاقی افتاده و چه احساسی باید داشته باشم. فقط خیره میشم و کاری نمیکنم. سیمان گفتم سیمان من این کلمه رو اخیرا جای دیگهای استفاده کرده بودم؟ آشناس، آشنا و نزدیک. نمیدونم. باز هم نمیدونم.

...
دارم از سردرد میمیرم. دستام بوی خاک سوخته میدن. وقتی غم از تحملم بیشتر میشه دستام بوی خاک میگیرن. انگار یه جادوگر پیر ناخنای درازش رو فرو کرده داخل چشمم و از حدقه بیرونشون کشیده، دردش اینجوریه. نور تهوعم رو بیشتر میکنه. نمیدونم چه کار کنم. گیجم، گمم، هیچم، خستم، نمیدونم چه کار کنم.

دست چپم رو از شدت درد حس نمیکنم نمیدونم انگار اصلا مال من نیست نمیتونم تکونش بدم حتی تکون دادن انگشتام هم سخته افتاده کنارم و تیر میکشه انگار انقدر کشیدنش که از جا کنده شده