از هم گسیخته

خواهد آمد. مرگ، چشمان تو را خواهد داشت.

قبر بزرگ سفید

قبر بزرگ سفید

به خوابی که دیشب دیدم فکر میکنم. مطمئن نیستم خواب بدی بود یا خوب؛ اما وقتی بیدار شدم احساس خوبی نداشتم. یه قبرستون سرسبز بود پر از خانواده‌های شاد. حالا که بهش فکر میکنم اکثرشون برام غریبه به نظر میرسن؛ اما توی خواب انگار میشناختمشون. یه روز آفتابی و بهاری بود. همه میخندیدن، به جز من. حالم بد بود، بغض داشتم و بین آدما سرگردون بودم. یک نفر با خوشحالی اومد سمتم که یه سبزه‌ی ماش بهم هدیه بده. قبول نکردم، فقط تنها گل کوچولویی که وسطش رشد کرده بود رو با غم چیدم و روم رو برگردوندم. شبیه گل از یادم مبر بود. داشتم با ناراحتی دنبال قبر یک نفر میگشتم. کسی رو دیدم که توی واقعیت میشناسمش. اونم یه لبخند بزرگ داشت. ازش خواستم قبر برادرش رو نشونم بده. با شک پرسید برای چی؟ گفتم به خاطر من مرده و بغضم ترکید. میخواستم بهش بگم برای کمک کردن به من، برای نجات دادن جون یک بچه‌ی بی‌گناه، چندتا غریبه کشتنش؛ اما نتونستم. با گریه میدویدم و دنبال یه قبر بزرگ سفید میگشتم. دنبال نشونه‌ی کسی که در واقعیت حتی وجود نداره. همچین کسی هیچ وقت متولد نشده. بیدار که شدم بغض و ناراحتی رو هنوز حس میکردم. اتفاقایی که افتادن اصلا عجیب به نظر نمیان. تصویرهایی که دیدم عجیب نبودن؛ اما احساسش با اکثر خواب‌هایی که قبلا دیده بودم تفاوت داشت.