
ماهها گذشته. احساس تنهایی میکنم، شاید حتی بیشتر از همیشه. مرد میگه ای ساربان و من میزنم زیر گریه. نامهی تو رو درآوردم. دستخطت و گل کوچولویی که یک فروردین برام خشک کرده بودی، هنوز پشت کیسم هستن. مدتهاست ندیدمت. نه تو رو و نه هرکس دیگهای که توی تاریکی دستام رو میگرفت و بهش میگفتم دوست. از روزی که توی اون راه خاکی باریک، بین نیها قدم میزدیم زمان زیادی گذشته. دوتا دختر کوچولو وسط ناکجا. آفتاب ملایم بود و میخندیدیم. فکر میکردم میتونم از نو شروع کنم. فکر میکردم میتونم غمهام رو بسپارم به بادی که از سمت نخلها وزیده و میخواد من رو از زمین جدا کنه. انگار قرار بود به پرواز در بیام. انگار قرار بود با لباس آبیم به سمت آسمون برم و باهاش یکی بشم و تو famous blue raincoat پلی کرده بودی؛ اما عزیز من، برای من این فقط یه رویای شیرین و کوتاه بود. ازت خداحافظی کردم. دوباره برگشته بودم بین دیوارهام. راستش رو بخوای اون لحظه هنوز هم فکر میکردم میتونم با دست خالی دیوار رو خراب کنم. بارون میومد. لباسام خیس شد، چشمام هم. پاهام به زمین و لحد به سینهم لحیم شده بود. دوباره تمام غمهایی که همراه باد ترکم کرده بودن، مثل یه شهاب به آغوشم برگشتن. میخواستی دستام رو بگیری و از مه بیرون بکشیم. میخواستی فرار کنم و نجات پیدل کنم. نمیشد. گم شدم. راه خیلی دوره و خیلی تاریک. میخواستم از نو شروع کنم و ناگهان از آسمون سنگ باریده بود. له شده بودم. حالا دستی که میگرفتیش از درد متلاشی شده. فقط میخواستم زندگی کنم؛ اما تبدیل شده بودم به یه جسم فلج که مردنش کار رو برای بقیه راحتتر میکنه. اینبار امیدهام بودن که توی باد ترکم میکردن و کاری ازم ساخته نبود. فقط زیر لب میگفتم گویی روانم میرود...