از هم گسیخته

خواهد آمد. مرگ، چشمان تو را خواهد داشت.

06232026

نمیتونم هیچ کاری بکنم نه میتونم اینجا چیزی بنویسم نه هیچ کدوم از کارایی که قبلا انجام میدادم رو دوباره انجام بدم با وحشت از خواب پریدم یک ساعته که فقط به دیوار خیره شدم نمیتونم خودمو آروم کنم  هر حرفی که زدم هر تلاشی برای امید دادن به خودم تپش قلبم رو بیشتر کرد به مرز انفجار رسیدم اما خبری از اشک نیست شاید اگه گریه میکردم آروم میشدم نمیاد نمیتونم نمیشه خشک شدم نفسام عمیق نمیشه من نمیخوام بمیرم کسی وجود داره و نفس میکشه میمیره من کلا نمیخوام وجود داشته باشم میخوام در یک آن محو بشم جوری که انگار از اول هم وجود نداشتم نمیخوام چیزی ازم باقی بمونه نمیخوام کسی عینکم رو ببینه نمیخوام ماگم توی آشپزخونه باشه نمیخوام شارژرم اون گوشه باشه من نمیخوام بمیرم اما ردم جلوی چشم همه باشه میخوام همراه هرچیزی که به من مربوط میشه از همه جا ناپدید بشم از این خونه از این شهر از این جهان از ذهن آدما هربار که میگم میخوام از ذهن بقیه پاک بشم یه صدایی با تمسخر بهم میگه تو در یادی مگر؟ چرا من باید اینجوری باشم؟ چرا این اتفاقا میفته؟ چرا نمیتونم خودم رو بشکافم و هرچی هست و نیست رو بریزم بیرون و از نو شروع کنم؟ من نمیتونم تحمل کنم میگم نمیتونم اما دوباره روز میشه دوباره فردا میشه و دوباره میگم نمیتونم اگه نمیتونم پس چرا فقط تموم نمیشم؟ چرا چشمام رو نمیبندم؟