نمیتونم هیچ کاری بکنم نه میتونم اینجا چیزی بنویسم نه هیچ کدوم از کارایی که قبلا انجام میدادم رو دوباره انجام بدم با وحشت از خواب پریدم یک ساعته که فقط به دیوار خیره شدم نمیتونم خودمو آروم کنم هر حرفی که زدم هر تلاشی برای امید دادن به خودم تپش قلبم رو بیشتر کرد به مرز انفجار رسیدم اما خبری از اشک نیست شاید اگه گریه میکردم آروم میشدم نمیاد نمیتونم نمیشه خشک شدم نفسام عمیق نمیشه من نمیخوام بمیرم کسی وجود داره و نفس میکشه میمیره من کلا نمیخوام وجود داشته باشم میخوام در یک آن محو بشم جوری که انگار از اول هم وجود نداشتم نمیخوام چیزی ازم باقی بمونه نمیخوام کسی عینکم رو ببینه نمیخوام ماگم توی آشپزخونه باشه نمیخوام شارژرم اون گوشه باشه من نمیخوام بمیرم اما ردم جلوی چشم همه باشه میخوام همراه هرچیزی که به من مربوط میشه از همه جا ناپدید بشم از این خونه از این شهر از این جهان از ذهن آدما هربار که میگم میخوام از ذهن بقیه پاک بشم یه صدایی با تمسخر بهم میگه تو در یادی مگر؟ چرا من باید اینجوری باشم؟ چرا این اتفاقا میفته؟ چرا نمیتونم خودم رو بشکافم و هرچی هست و نیست رو بریزم بیرون و از نو شروع کنم؟ من نمیتونم تحمل کنم میگم نمیتونم اما دوباره روز میشه دوباره فردا میشه و دوباره میگم نمیتونم اگه نمیتونم پس چرا فقط تموم نمیشم؟ چرا چشمام رو نمیبندم؟
سورمه
1405/4/2