از هم گسیخته

خواهد آمد. مرگ، چشمان تو را خواهد داشت.

از همیشه تنهاتر

داشتم به یک نفر میگفتم برای اینکه کسی بتونه ازت محافظت کنه، باید اونقدر عاشقت باشه که با هیولاهایی که همراهت هستن هم کنار بیاد. برای همینه که هیچ کس نمیتونه از من محافظت کنه. برای همینه که هیچ وقت احساس نکردم کسی واقعا دوستم داره. کسی سعی کرد خود واقعی من رو ببینه؟ سعی کرد بفهمه واقعا توی سر من چه خبره؟ اکثر اوقات اجازه نمیدادم کسی تا این حد بهم نزدیک بشه، ولی همیشه هم که اینجوری نبودم، بودم؟ وقتی نامرئی هستی چجوری قراره احساس کنی تنها نیستی؟ مطمئن نیستم حفاظت رو چجوری برداشت کرد؛ اما برای من فقط معنی تنها نبودن داشت. اینکه بدونی کسی منتظرته، با یه لبخند، با نگاهی که محبت‌آمیزه، آرومت میکنه. همین برای اینکه فکر کنی پناهی داری و تنها نیستی کافیه، و من از همیشه تنهاترم.