بیست ساعت گذشته رو با تب و لرز و تهوع، به صورت افقی گذروندم. معدم حتی آب رو پس میزد و بالا میاوردم. یه جایی نشستم تشت رو بغل کردم که بالا بیارم، دیدم بدنم داره کج میشه سمت زمین. با صدایی که خودمم به زور میشنیدم با خنده گفتم بابا نمیدونم داره خوابم میبره یا دارم غش میکنم، مراقبم باش. دستای بابام که نشست رو کمرم مثل یه جنزدهی وحشی هلش دادم عقب. نمیدونم چم بود فقط یادمه داشتم خفه میشدم و نمیتونستم کسی رو کنارم تحمل کنم. به لطف انداسترون تونستم دو لقمه نون خشک بخورم و نصف لیوان آب. بابا دربارهی شرایطم شوخی میکنه باهام؛ اما میدونم که دارن اذیت میشن. اینکه همیشه بچهت مریض باشه و جز دردسر چیزی برات نداشته باشه عذابآوره. کاش یه روزی دیگه بار نباشم روی دوششون. کاش بتونم بلند بشم.
سورمه
1405/4/31