از هم گسیخته

خواهد آمد. مرگ، چشمان تو را خواهد داشت.

زنده بودن

بعد از یه هفته تونستم یکم غذا بخورم و قیافم قابل تحمل شد؛ اما بازم معدم اذیته. دستم دوباره داره بازی در میاره. جوری لاغر شدم که باورم نمیشه. لباسام گشاد شدن. شلواری که ماه پیش فیت بود، حالا از کمر میفته. صبحا که دارم آماده میشم مامانم التماس میکنه آرایش کنم. میگه شبیه جنازه شدی. دلم نمیخواد. حوصله‌‌ی هیچی رو ندارم. حتی دلم نمیخواد به آینه نگاه کنم. پایین صفحه‌ی اول اون دفتر، تیکه‌ی آخر پنجره‌ی فروغ رو نوشتم؛ اما اگر راستش رو بخوای، دیگه حتی اون احساس رو هم نمیخوام. فقط میخوام بخوابم و هیچ چیز رو حس نکنم. نمیخوام بخوابم و زمان بگذره. میخوام زمان و جهان کاملا متوقف بشه و دیگه چیزی برای ادامه پیدا کردن وجود نداشته باشه.

حرفی به من بزن

آیا کسی که مهربانی یک جسم زنده را

 به تو می‌بخشد

جز درک حس زنده‌ بودن

 از تو چه میخواهد؟