از هم گسیخته

خواهد آمد. مرگ، چشمان تو را خواهد داشت.

یه آدمک گوشه‌ی جعبه

احساس میکنم دوباره دارم میشکنم. دوباره کم اوردم. البته هیچوقت ترمیم نشده بودم که حالا بتونم از "دوباره" استفاده کنم. من فقط دارم تلاش میکنم یه انسان باشم و شبیه یه انسان رفتار کنم. بعضی وقتا رفتارم عجیب میشه اما دست خودم نیست. خب چه کار کنم. من دارم تلاشم رو میکنم. بعضی‌ وقتا واقعا نمیفهمم باید چه کار کنم. نمیفهمم بقیه چه احساسی دارن و کار درست چیه. یعنی میفهمم اما انقدر بهم گفتن اشتباه میکنی که دیگه نمیدونم باید به اونا گوش بدم یا به حس خودم. دور بودن از آدما راحتتره. بلد نیستم باهاشون کنار بیام اما بهشون نیاز دارم. به اینکه حس کنم یه انسانم نیاز دارم. نمیخوام کسی رو اذیت کنم اما به نظر میاد وجودم داره همه رو آزار میده. نه اینکه وجودم تاثیر گذار باشه‌ها نه فقط فکر کن بین کلی مهره‌ی قرمز یه مهره‌ی آبی ببینی. میره رو مخت، نه؟ بازم منظورم این نیست که من با همه تفاوت دارم بازم نه. فقط بلد نیستم چه کار کنم همین. هربار که میخوام از اون جعبه بیرون بیام یه مشت کوبیده میشه توی شکمم. بعدش از درد و شوک خم میشم و دوباره اندازه‌ی همون جعبه میشم و جا میشم توش. یکی هم درش رو میبنده مهر و مومش میکنه و فقط یه سوراخ واسه نفس کشیدن باقی میذاره. راستش اونجا راحتتره. تاریکه. چشمی نیست که سرزنشم کنه. کسی نیست که فکر کنه دارم آزارش میدم. اما منم یه آدمم، یعنی فکر کنم که هستم. منم به بقیه نیاز دارم. شایدم واقعا دادم اشتباه میکنم. شاید یه آدمک چوبی کهنه‌م که جای واقعیش توی همون جعبه‌س. شاید اشتباه فکر کردم که میتونم به دنیای آدما تعلق داشته باشم. که جایی بین اون‌ها دارم. شاید باید قبول کنم که خاک خوردن سرنوشتمه. شاید فقط یه جسم بی‌جونم که هیچ راهی برای ترمیم شدن نداره.