وقتی چمدانش را به قصد رفتن بست
نگفتم عزیزم این کار را نکن
نگفتم برگرد و یک بار دیگر به من فرصت بده
وقتی پرسید دوستش دارم یا نه
رویم را برگرداندم
حالا او رفته و من
تمام چیزهایی را که نگفتم میشنوم
نگفتم عزیزم متاسفم چون من هم مقصر بودم
نگفتم اختلافها را کنار بگذاریم
چون تمام آنچه میخواهیم عشق و وفاداری و مهلت است
گفتم اگر راهت را انتخاب کردهای
من آن را سد نخواهم کرد
حالا او رفته و من
تمام چیزهایی را که نگفتم میشنوم
او را در آغوش نگرفتم و اشکهایش را پاک نکردم
نگفتم اگر تو نباشی زندگیام بیمعنی خواهد بود
فکر می کردم از تمامی آن بازیها خلاص خواهم شد
اما حالا تنها کاری که میکنم
گوش دادن به چیزهایی است که نگفتم
نگفتم بارانیات را درار
قهوه درست میکنم و با هم حرف میزنیم
نگفتم جادهی بیرون خانه
طولانی و خلوت و بیانتهاست
گفتم خدانگهدار موفق باشی
خدا به همراهت
او رفت
و مرا تنها گذاشت
تا با تمام چیزهایی که نگفتم زندگی کنم
- شل سیلوراستاین
شاید مشکل اینجا بود که خمار مستی رو زیر لب، آروم زمزمه میکردم و رفتن رو فریاد میکشیدم. شاید ترسونده بودمش و آزار داده بودم. همه چیز تار شده. درست یادم نمیاد چه اتفاقی افتاده. به جز چندتا 'شاید' چیزی برام باقی نمونده.