از هم گسیخته

خواهد آمد. مرگ، چشمان تو را خواهد داشت.

تو تاریکی

دو ساعته که دارم تلاش میکنم بخوابم، تهشم برگشتم سراغ این صفحه و این کلمات الکن. طبق معمول موچاله شدم توی خودم. اینبار ژاکت رو به جای انداختن روی شونه‌هام، جمع کردم توی بغلم و فشار میدم. نیازی به دلداری ندارم. احتمالا سیل سکوت، میتونه ذره‌های معلق غم رو با خودش بشوره و ببره چون در نهایت که حاصلی ندارد غم روزگار گفتن. میگی که گفته باشی، که به جای ده تا نفس مقطع دو تا نفس عمیق کشیده باشی، چند ثانیه روی آب شناور بشی و بعد غرق شدن ادامه پیدا کنه. چه فکری کردی؟ دستی که از شونه قطع شده، میتونه برای کمک دراز بشه؟ میدونی که کلی حرف داری اما به جز خسته‌م و خسته نیستم، چیز زیادی نمیتونی بگی. انگار خیره شدن توی تاریکی، تنها کاریه که بهت آسیب نمیزنه.